دختر بی خیال!

من و دوستانم

 

خدايا چرا گربه ها رو آفريدي؟

اين سواليه كه بارها به ذهنم خطور كرده!

اين موجود خبيث نميدونم چرا اينقدر به من گير ميده..ديشب  تو حياط خوابگاه نشسته بودم.. يهو يه گربه ي زشت و گنده پريد تو بغلم..!

خيلي گربه هاي اينجا پررو هستن.. گربه هم گربه هاي قديم يه حيايي داشتن ..يه "پيشت" ميگفتيم ميرفتن..

حالا فرار كه نميكنن هيچ! رو سر و گردنمونم ميپرن..

خيلي حس بدي بود..اين چندمين باريه كه گربه منو بدجور ترسونده!

از سوسك به هيچ وجه نميترسم..ولي گربه...

 

+نوشته شده در چهار شنبه 12 مهر 1391برچسب:,ساعت15:39توسط ندا | |

چند شب پیش عقد پسرداییم بود  دیگه آخرای جشن بود میخواستیم بریم خونه هامون.. که یکی گفت برید حنا رو از سفره ی عقد بردارید بزنیم به سر و دست دایی کوچیکه بلکه بختش واشه..آخه پیر پسر شده داییمون.. خلاصه که دایی رو با زور  نشوندیم رو صندلی و هیکلشو با حنا یکی کردیم! اصلا همه اون شب زده بودن تو کار بخت واکنی ..واسه همه ها!

 یه پسرخاله ی کوچولو هم دارم اونجا وایساده بود یه خورده حنا رفت زیر پاش! بعد اومد رو به من گفت ای وای حنا چسبیده کف پام!

منم که مردم آزار! سر به سرش گذاشتم ..

گفتم حنایی شدی؟!..خودتم چند روز دیگه داماد میشی.. گفت : نه!!!!

بعد یه چشمک زدم به خالم که اونم جو سازی کنه.. خالم هم با یه قیافه ی جدی و ناراحت گفت راست میگه پسرم..چند روز دیگه داماد میشی..خوشم میاد همه هم پاین!خواهرم و دخترداییم هم حرف منو تایید کردن..

دیگه داشت گریش میگرفت ..گفت : نمیخوااااام!

گفتم : گریه نکن اگه گریه کنی پیرزن گیرت میاداااا!

بچه چقدر باورش شده بود..میگفت خب حواسم نبوده ...

با حالت تاسف گفتم فقط باید دعا کنی..!! 

پ.ن: چرا بهش میگن مرموز؟

پ.ن: دخترداییه کوچیکم میگه میخوام واست فال بگیرم..نتیجه ی کف بینیش این بود که یه زن میگیرم!

 پ.ن: کفش عروس و ملاج داغون و یه خورده پودر قند.

پ.ن: گاهی فقط با یه حرف........

+نوشته شده در 4 مهر 1391برچسب:,ساعت20:11توسط ندا | |

امروز جشن عقد دوست خواهرم بود..اونم تنها بود گفت بیا با هم بریم..

یک ساعت دیرتر رفتیم..دره خونشون که رسیدیم دیدم هیچ صدایی از خونشون نمیاد..گفتم یعنی هنوز جشن شروع نشده..؟!

رفتیم داخل و حسابی شوکه شدیم..

تماما خانما با چادر نشسته بودن..اصلا جز رنگ سیاه چیزی دیده نمیشد..

عروس هم که با حجاب کامل حتی شالشو هم برنداشته بود!

همش داشتم به این فکر میکردم که آخه چرا؟!..مجلس که کاملا زنونه بود..

دامادم تو مردونه بود... اصلا اگرم تو زنونه بود واسه عروس که مشکلی نداشت..

حتی یه دست خشک و خالی هم نمیزدن شک نکنیم اومدیم جشن عقد!

فقط یه خانم بود که هر چند دقیقه یه بار میگفت صلوات..

خلاصه بعد از کلی وقت خاله ی داماد به حرف اومدو گفت درسته که پدر داماد مدت زیادی نیست که به رحمت خدا رفته ولی مادلمون نمیاد که تو مراسم تنها  پسرش یه ذره شادی نکنیم .. تازه فهمیده بودم که دلیل سوت و کور بودن مراسم چی بود..

دیگه دایی دامادو آوردن که یه کم واسونک بخونه و حضار کف بزنن..

ولی همچین با سوز خوند که داشت گریمون میگرفت به جای اینکه شاد شیم..

اصلا این دلگیرترین مراسم عقدی بود که تا حالا رفته بودم...

+نوشته شده در 4 مهر 1391برچسب:,ساعت20:11توسط ندا | |

از خواب که بیدار شدم گوشیمو برداشتم ببینم ساعت چنده که دیدم کلی اس ام اس با محتوای تبریک تولد واسم فرستادن اونم از ساعت ۱۲ شب  به بعد که منه بی خیال اون موقع خواب هفت تا پادشاهو دیده بودم..

امروز بیست ساله شدم! 

+نوشته شده در 4 مهر 1391برچسب:,ساعت20:11توسط ندا | |

همین امروز نتیجه های کنکور اومد!!

شادی هم شد همکار خودم!

هوشبری جهرم قبول شده.. نیلوفرم که رفته مسافرت نمیدونم چیکار کرده..

الآن من ترم بالای شادیم میخوام برم کلی راجع به رشتمون نصیحتش کنم!

+نوشته شده در 4 مهر 1391برچسب:,ساعت20:11توسط ندا | |

گندي كه ترم پيش به فيزيولو‍‍ژي زدم اين ترم دامنمو گرفت و به مباركي و ميمنت دوباره بايد از محضر استاد وحشي كسب فيض كنم!

البته همشم تقصير درس نخوندنم نيست ..من دوازدهو گرفته بودم ولي اون تيكه تيكه شده "سه نمره" از كل كلاس كم كرد!

اونم به خاطر يه جلسه غيبت همگاني كه براي اولين بار متحد شده بوديم كه دسته جمعي نيايم ...تازه اولش ميخواست درسو برا هممون حذف كنه حالا يعني خيلي لطف كرده بوده بهمون.. هرچند واسه من كه فرقي نداشت...البته به گوشم رسيد كه تعداد افتاده هاي كلاس خيلي بوده واسه همينم دوباره كلاس تشكيل دادن واسمون!

 

حالا مامانم ميگه روت ميشه دوباره بري سر اون كلاس با همون استاد؟!

ميگم بي خيال مامان مگه گناه كردم..خب پاس نشدم ديگه..!!

پ.ن: واسه خواهرم يه خواستگار اومده.. ۹۰ درصدش حله.. اونا راضي.. منو مامان و بابا راضي ..خواهرم ناراضي..ميگم خب قبول كن بذار يه آدم جديد بياد تو خونواده مون..هتمون تكراري شدين..

پ.ن: چند روز ديگه هم بايد برم..كلي هم كار دارم.. سي و يكم بليط دارم صبح زود ميرسم اونجا.. ۸ صبح روز يكم هم كلاس دارم..اونقدم برنامه ي اين ترممون فشرده س كه وقتي ديدمش سرم سوت كشيد!

+نوشته شده در 4 مهر 1391برچسب:,ساعت20:11توسط ندا | |

امروز روز دختره!

هیچکسم تحویلمون نمیگیره..

اصلا داریم از بین میریم!

+نوشته شده در 4 مهر 1391برچسب:,ساعت20:11توسط ندا | |

دو بار تا حالا یه خوابو دیدم تعبیرشم خوب نبود..

واسه مامانم تعریف کردم از اون روز تا حالا همش اعصابش خورده میگه همین روزا که مسافری باید از این خوابا ببینی؟!

میگم خب دست خودم که نیست.. بعدم خواب دختر چپه خیالت راحت..

بعد داداشم که چیزی از خوابم بهش نگفته بودم اومده پیشم  میگه  حالا کی میری؟ میگم سی و یکم..

همینجوری بی مقدمه گفت نمیری یه وقت!

گفتم واسه چی بمیرم .. میگه تصادف کنی با دوستات همتون...!( زبونشم گاز نمیگیره !)

مامانم خیلی رو این حرفا حساسه کلی با داداشم دعوا کرده که چرا از این حرفا میزنی؟!

راستی راستی خودمم داره باورم میشه که قراره یه اتفاق بدی بیفته!

به هر حال اگه طوری شد حلال کنین!

پ.ن: یه دوست جدید پیدا کردم اسمش شیرینه..خیلی هم شیرینه ..۵ سالشه! میگه بیا با هم مبارزه کنیم ..منم الکی شکست خوردم ..دیگه بهم میگه ندا کوچولو!!

+نوشته شده در 4 مهر 1391برچسب:,ساعت20:11توسط ندا | |

از بس که واسه این و اون خوابمو تعریف کردم ..همه نگران بودن..

 میگفتن وقتی رسیدی اس بده!

الحمدلله اتوبوس تصادف نکرد منم زنده ام!

+نوشته شده در 4 مهر 1391برچسب:,ساعت20:11توسط ندا | |

   دو تا ترم یکی اومدن تو اتاقمون..کلی تحویلشون گرفتم ..خیلی خوشحالن الآن!

آخه تو خوابگاه مخصوصا روزای اول خیلی ترم یکیا رو اذیت میکنن..ولی من نمیخوام اونا زجرایی که من کشیدم تحمل کنن.. کلا بدون مسخره کردن راهنماییشون میکنم!

آخه بیچاره ها به اندازه ی کافی به خاطر دور افتادن از شهرشون ناراحتن دیگه بقیه نباید سر به سرشون بذارن.. 

دیگه دیگه..مهربونیه و از این حرفا ( ریا نشه ها ) ..

کلاس فیزیولوژی هم امروز بود! با همون استاد خشنه!! دلم میخواست سرمو بکوبم  به دیوار!

اخمام تو هم به صورت خیلی وحشتناک !! یه نگاه بهم کرد و روشو برگردوند بلند گفت داره تو دلش  نفرینم میکنه عیبی نداره به دعای گربه سیاه بارون نمیاد!

ولی من نفرینش نمیکردم فقط داشتم زیر لب فحش میدادم!!

 ولی یه چیزیو جدی میگم! الآن واقعا حس دانشجویی دارم..خیلی کیف داره..اصلا هر کی نیفته نصف عمرش بر فناس..!

پ .ن: سر کلاس بودیم استاده اسما رو می پرسید..به من گفت اسمت چیه بهش گفتم..میگه مطمئنی..؟

دیگه خیلی رفتم تو فکر... دارم دنبال مدارک میگردم که کاملا مطمئن شم!

پ.ن: تو خوابگاه به هر کی نگاه میکنم انگار قیافش عوض شده..! یعنی هر کیو میبینم متاهل شده... نمیدونم چه خبره ..! اصلا نمیدونم این تابستونه چرا اینقدر پر عروسی بوده..آخه هم تو فامیل نزدیک هم درو ٬ همسایه ٬ دوست و آشنا و ...به خاطر همینم من از طرف خودم  امسال را سال ازدواج و مبارزه با مجردی نامگذاری میکنم!

پ.ن: تصمیم گرفتم هر سال روز تولدمو تمدید کنم..امسال که تمدید شد دوستام تا امروز که بهم کادو دادن و تبریک گفتن!

+نوشته شده در 4 مهر 1391برچسب:,ساعت20:11توسط ندا | |

این پست به درخواست دوستانم سیمین و سحر نوشته شد!

آب خوابگاه طبق معمول قطعه! و ما مجبوریم آب معدنی بخریم..

و اگه پول نداشته باشیم مجبوریم از تشنگی بمیریم..!

دیشب هم اتاقیای نورا رفته بودن سر چشمه ( آب سرد کن طبقه پایین خوابگاه ) میگفتن مثل اینکه اونجا آب هست ..  منم خبر کردن بیام یه گلویی تازه کنم..

سیمین یه لیوان برداشت بعد گفت این لیوانه دهنیه الان واست میشورمش.. بعد یه کوچولو آب ریخت توش و خالیش کرد رو فرش!

یعنی همچین آدمایی هم پیدا میشن..

بعد به ما میگن تنبل!

پ.ن: سحر سلام میرسونه میگه از طرف من ببوسش!

+نوشته شده در 4 مهر 1391برچسب:,ساعت20:11توسط ندا | |