دختر بی خیال!

من و دوستانم

خوابم برده بود...

آروم چشمامو باز کردم ...سرمو چسبوندم به شیشه ی اتوبوس و به بیرون خیره شدم...

یه کامیون داشت آروم از کنارمون رد میشد....چی؟! آخه مگه میشه؟!

کامیون بدون راننده بود...!! محکم پلک زدم... باز نگاه کردم ٬ بدون راننده بود! یعنی چی؟!

چشمامو بازتر کردم و این بار با دقت بیشتری نگاه کردم...اه! عجب خنگیم! کامیون نگه داشته اتوبوس داره دنده عقب میره!!

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 18 اسفند 1390برچسب:,ساعت16:2توسط ندا | |

با دوستم نورا رفتیم نتیجه های امتحان ویروس شناسی رو بگیریم...استاده حال نداشته بزنه تو سایت... گفتن نیم ساعت دیگه میزنه تو برد گروه میکرب شناسی... همه رفتن..ولی منو نورا موندیم تا نمره ها بیاد..میدونستیم نمره هامون خوب نمیشه...ولی با این وجود دلمون میخواست ببینیم چند میشیم..واسه خودمون الکی تو دانشگاه چرخیدیم ... نیم ساعت گذشت خواستیم بریم که دیدیم پسرای کلاسمون دارن میرن گروه میکروب...صبر کردیم اونا برن و بیان بعد ما بریم....گفتیم اینا اگه نمره هامونو ببینن بهمون میخندن و میگن اینا رو باش !فکر میکردن ماکس میشن که تا این موقع صبر کردن و اینجا موندن....خودمونو قایم کردیم که نبیننمون...خیلی گذشت نیومدن...فکر کردیم شاید از یه در دیگه رفتن و ما ندیدیمشون رفتیم که بریم یهو دیدیم از دور دارن میان...هول شدیم سریع رفتیم تو امور فرهنگی....ولی اون بدجنسا دیده بودنمون اومدن تو امور فرهنگی...از شانس بدمون بخش خواهران بسته بود...الکی رفتیم خودمونو با خوندن مطالب روی بردی که اونجا بود مشغول کردیم....یکیشون اومد بالا سرمون و گفت: اینجا ننوشته...!!

دنیا برعکس شده...همیشه دخترا خرخون بودن...اینجا پسرا خرخونترن و ماکس کلاس میشن!!

+نوشته شده در پنج شنبه 18 اسفند 1390برچسب:,ساعت16:2توسط ندا | |

امروز روز سختی بود... کلی کار کردم... تنهایی نه..با هم اتاقیا!

چشمتون روز بد نبینه..میخواستیم تدارکات نهار رو ببینیم که متوجه حضور موجودات جدیدی تو کمد دیواری شدیم!

بعضی از مواد غذایی مثل برنج و عدس و... این چیزا رو اونجا نگه داری میکردیم...

این موجودات ریز همه جا رو گرفته بودن..خواستیم مواد غذایی رو نجات بدیم خودمون درگیر شدیم...

این جونورا که شبیه سوسک ولی خیلی کوچیکتر بودن از سر و کولمون میرفتن بالا...]چیزی نگذشت که کل اتاقو گرفتن...

جارو برقی های خوابگاه هم که الحمدلله همیشه یا نیستن یا خرابن... گرسنگی از یه طرف اون جونورا هم یه طرف... زنگ زدم به مامانم که ازش راهنمایی بگیرم که مواد غذیی رو نگه دارم یا بریزم بیرون...

مردیم تا همه جا مثل قبلش شد...نهارمونم کوفتمون شد...بین اون جونورا که نمیشد نهار خورد...تقریبا از شرشون که خلاص شدیم نهارو حاضر کردیم...

بعدم تخت خوابیدیم... ولی یه تجربه شد...و چند تا کار کار گرفتم!

الآنم شدیدا حوصلا سر رفته...

هم اتاقیم تو اتاق کامپیوتر وقت داشت...به من گفت که جاش بیام...!!

+نوشته شده در پنج شنبه 18 اسفند 1390برچسب:,ساعت16:2توسط ندا | |

یه شب میخواستیم یه غذای خوب بخوریم...

غذای سلف ناگت مرغ بود...این بهترین غذایی هست که تو خوابگاه گیرمون میاد!

طبق برنامه قرار بود وسط هفته ناگت بدن... ولی برنامه عوض شد و رسید به امشب!

منم امشب شدیدا گرسنه بودم ...چون امروز فقط یه ذره ناهار خورده بودم اونم چه غذایی...همون که ازش متنفرم...کباب حسینی! صبحونه هم که اونقدر عجله داشتم که برم واسه کارآموزی نتونستم چیزی بخورم!

رفتیم شاممونو بگیریم...گفتن ناگتا فاسد بودن تا دوباره غذا بیاریم بیست دقیقه طول میکشه برین دوباره برگردین...

رفتیم و برگشتیم گفتن هنوز غذا ها نرسیدن برین پیج که کردیم بیاین...

این بار که رفتیم دیدیم تن ماهی آوردن......آخرشم قسمتمون نشد ناگت بخوریم

فکر میکردم خیلی میتونم بخورم..ولی دوتا لقمه که خوردم دیگه اشتهام به طور کامل از بین رفت!

شده بودم مثل ماه رمضونا که قبل از افطار فکر میکنم بعد از اذان یه عالمه میتونم غذا بخورم...بعد میبینم که با خوردن چند تا لقمه سیر میشم!

+نوشته شده در پنج شنبه 18 اسفند 1390برچسب:,ساعت16:2توسط ندا | |

وااای...نمیدونین چی شد!

آبجی ندا ضایع شد!

تا همین چند دقیقه ی پیش سر کلاس تاریخ بودم...آخر کلاس نشسته بودم...واقعا خسته بودم...آخه دیشب که درست نخوابیدم...امروزم که از صبح کلاس داشتم به صورت فشرده..اونم چه درسایی...اصول بیهوشی و بیوشیمی و...!!

همون آخر که نشسته بودم سرمو گذاشتم رو میزو خوابم برد...یه لحظه با صدای استاد از خواب بیدار شدم که گفت: شما نفر آخر!! صاف نشستم و گفتم: کی؟من؟!

گفت: آره!! بیا ردیف اول بشین... بدجوری هم نگاه میکرد..منم معصومانه از جام بلند شدمو رفتم جلو...و میدیدم که بچه ها چقدر بد بهم نگاه میکردن...اه!! از شانس بدم یکی از دوستام که ترم بالایی تر از من هست تو کلاسم بود...چقدرم که رو من حساب میکرد...چه احترامی بهم میذاشت...دود شد رفت هوا!!

رفتم ردیف اول ساکت و مظلوم نشستم... استادم آخرش ازم عذرخواهی کرد..منم لبخند زدمو گفتم : نه حق باشما بود استاد...ولی تو دلم گفتم: برو بمیر مرتیکه ی کوتوله ی (.....)!!! کلاس که تعطیل شد با یه حرکت سریع پریدم بیرون که با اون دوستم مواجه نشم!!

هی به خودم میگم بــــــــــــــی خیال!ولی ته دلم یه جوریه!

+نوشته شده در پنج شنبه 18 اسفند 1390برچسب:,ساعت16:2توسط ندا | |

در حال حاضر شدیدا درگیر امتحانتاتم...اگه خدا بخواد دوازدهم تموم میشن بعد میام که کلی حرف دارم...امشبم باید تا صبح بیدار بمونم درس بخونم...میکروب شناسی یکی از گندترین درساییه که دارم...!!

دوست دارم زودتر از شرش خلاص شم....!! خیلی شب بدیه...برام دعا کنین!!

+نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:,ساعت12:34توسط ندا | |

خوابم برده بود...

آروم چشمامو باز کردم ...سرمو چسبوندم به شیشه ی اتوبوس و به بیرون خیره شدم...

یه کامیون داشت آروم از کنارمون رد میشد....چی؟! آخه مگه میشه؟!

کامیون بدون راننده بود...!! محکم پلک زدم... باز نگاه کردم ٬ بدون راننده بود! یعنی چی؟!

چشمامو بازتر کردم و این بار با دقت بیشتری نگاه کردم...اه! عجب خنگیم! کامیون نگه داشته اتوبوس داره دنده عقب میره!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:,ساعت12:34توسط ندا | |

با دوستم نورا رفتیم نتیجه های امتحان ویروس شناسی رو بگیریم...استاده حال نداشته بزنه تو سایت... گفتن نیم ساعت دیگه میزنه تو برد گروه میکرب شناسی... همه رفتن..ولی منو نورا موندیم تا نمره ها بیاد..میدونستیم نمره هامون خوب نمیشه...ولی با این وجود دلمون میخواست ببینیم چند میشیم..واسه خودمون الکی تو دانشگاه چرخیدیم ... نیم ساعت گذشت خواستیم بریم که دیدیم پسرای کلاسمون دارن میرن گروه میکروب...صبر کردیم اونا برن و بیان بعد ما بریم....گفتیم اینا اگه نمره هامونو ببینن بهمون میخندن و میگن اینا رو باش !فکر میکردن ماکس میشن که تا این موقع صبر کردن و اینجا موندن....خودمونو قایم کردیم که نبیننمون...خیلی گذشت نیومدن...فکر کردیم شاید از یه در دیگه رفتن و ما ندیدیمشون رفتیم که بریم یهو دیدیم از دور دارن میان...هول شدیم سریع رفتیم تو امور فرهنگی....ولی اون بدجنسا دیده بودنمون اومدن تو امور فرهنگی...از شانس بدمون بخش خواهران بسته بود...الکی رفتیم خودمونو با خوندن مطالب روی بردی که اونجا بود مشغول کردیم....یکیشون اومد بالا سرمون و گفت: اینجا ننوشته...!!

دنیا برعکس شده...همیشه دخترا خرخون بودن...اینجا پسرا خرخونترن و ماکس کلاس میشن!!

+نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:,ساعت12:34توسط ندا | |

تو این ۱۰ روزی که کاشون نیستم تصمیم گرفتم با تیمم باشم...

دیروز عصر با نیلوفر رفته بودم بیرون... یه دختره رو دیدیم که تو کتابخونه زیاد میدیدیمش.... این دختره خیلی مرموزه...قیافش مثل معتاداس...تو حرکاتشم تعادل نداره...یهو میبینی میره تو دیوار!! بچه ها میگفتن تو دستشویی مواد مخدر مصرف میکنه. همیشه دلمون میخواست سر از کارش دربیاریم!

نیلوفر گفت بیا دنبالش بریم...منم که پایه..گفتم باشه!

اون میرفت و ما دنبالش....خلاصه کلی راه رفتیم تا اینکه سر یه کوچه ایستاد...ما هم ایستادیم...احساس کردیم فهمیده دنبالشیم٬ بعد برگشت و بدجوری نگاهمون کرد! ما هم برای اینکه ضایع نباشه  رامونو ادامه دایم و رفتیم تو کوچه....وسطای کوچه بودیم که نیلو پشت سرو نگاه کرد...دید دختره نیستش...گفت: اه...دیدی رفتش!! این همه راه الکی دنبالش اومدیم!

منم برگشتم عقبو نگاه کردم دیدم یهو دیدم اومد تو کوچه...خیلی هم تند میومد!

نیلو گفت: ندا این دختره خطرناکه٬ یه بلایی سرمون نیاره! منم گفتم: آخه این لاجون چیکار میتونه بکنه؟! نیلو گفت: نگاه کن چه با قدرت و تند تند میاد! من میترسم...این خطرناکه! یه وقت دیدی معتادمون کرد...گفتم: زهرمار! حالا وقت شوخیه؟!

 رسیدیم آخر کوچه دوباره برگشتیم عقبو نگاه کردیم دیدیم تو فاصله ی ۵ یا ۶ متریمونه! خیلی هم غضبناک نگاهمون میکرد! کوچه هم خلوت ....هیشکی تو کوچه نبود! نیلو گفت چه غلطی کردیم ندا...! اون موقع بود که تا جون داشتیم دویدیم...

تا ما باشیم کارآگاه بازیمون نگیره...اصلا به ما چه کجا میره ..کجا میاد...هر کاری هم که میخواد انجام بده! یه وقت دیدی باهامون دشمن شد...خودش که هیچی...چند نفر دیگه رو خبر میکنه بیان یه بلایی سرمون بیارن!

و اینجاس که این بیت معروف خوش میدرخشه..که اتفاقا تیم من خیلی ازش استفاده میکنه:

کار هر بز نیست خرمن کوفتن                   گاو نر میخواهد و مرد کهن

+نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:,ساعت12:34توسط ندا | |

نمی تونید حتی تصورشم بکنید که تا چه حد خوشحالم! امتحان آناتومی رو گند زده بودم...خیلی هم نگرانش بودم...ولی دیروز فهمیدم که پاس شدم!! از خوشحالی بالا و پایین میپریدم...مامانم میگفت: آخی نیگا واسه یه ۱۰ چه ذوقی میکنه!!

دبیرستان واسه یه ۱۸ غمبرک میگرفت....اما حالا!!

مامانم راست میگه...دبیرستان شاگرد ممتاز بودم...از وقتی رفتم پیش دانشگاهی یه کم بی خیال شدم ...برای کنکورم خیلی بازیگوشی کردم....حالا هم که اومدم دانشگاه دیگه بدتر...اصولا من باید زور بالا سرم باشه تا یه کاری رو انجام بدم.... برا درس خوندنم که تو دانشگاه کسی بهم سخت گیری نمیکنه....البته فکر نکنید معدلم خیلی کم شده ها!! با وجود اینکه تقریبا چیزی نخوندم...ولی معدلم بالای ۱۵ شد!!

ولی من برای تشکر از خدا به خاطر این پاس شدنم یه قولی دادم که حتما هم بهش عمل میکنم..... شما هم به مناسبت پاس شدنم...از طرف من واسه خودتون شیرینی بخرید و بخورید!!

 

+نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:,ساعت12:34توسط ندا | |

دیروز رفتم کافینت واسه انتخاب واحد...

از اونجایی که بار اولم بود انتخاب واحد میکردم رفتم اونجا تا اگه به مشکلی برخوردم از خانم مهندس اونجا کمک بگیرم...

دروس اختصاصی مشکلی نداشت ولی دروس عمومی اکثرا ظرفیتشون پر شده بوداعصابم خورد شده بود... دوستم که میدونست اومدم برا انتخاب واحد بهم زنگ زد و راهنماییم کرد که چیکار کنم...داشت واسم توضیح میداد...از طرفی هم پشت سیستم کناری یه لشکر آدم نشسته بودن..مثل اینکه یه ترم یکی میخواست انتخاب واحد کنه همه ی رفقاشو جمع کرده بود تا کمکش کنن...خیلی شلوغ میکردن طوری که دیگه صدا به صدا نمیرسید...

بلند بلند حرف میزدند...انگار میخواستن همه حرفاشونو بشنون...یکیشون مدام گوشیش زنگ میخورد...با زنگ خور بندری! و مدام به مخاطباش لقب میداد...نفسم...چشمام و ...!  بروبکس ما هم کم نذاشتن....نادیا که پیشم بود...یکی از آشناهامونم همون موقع زنگ زد و گفت بچش که اتفاقا ما خیلی دوستش داریم بهونمونو گرفته و میگه حتما باید بیاد پیشمون...دختر کوچولو هم که بهونه بگیره دیگه واویلا!

خلاصه چیزی نگذشت که دختر کوچولو همراه با چند تا عروسک گنده و چند تا هم پفک که نمیدونم چه جوری تونسته بود بیاردشون اومد تو کافینت...و بلند داد زد...آبجی نادیا...آبجی ندا! واستون پفک آوردم!! بلند بلند حرف میزد...بچه هم که حالیش نمیشه بهش بگی آروم حرف بزن!! اون موقع دیگه سر و صدای ما بیشتر بود!

اتفاقا همه جا نوشته بود: لــــــــــــــطفا سکوت را رعایت کنیــــــــــــــــــــــد!

 

+نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:,ساعت12:34توسط ندا | |

امروز روز سختی بود... کلی کار کردم... تنهایی نه..با هم اتاقیا!

چشمتون روز بد نبینه..میخواستیم تدارکات نهار رو ببینیم که متوجه حضور موجودات جدیدی تو کمد دیواری شدیم!

بعضی از مواد غذایی مثل برنج و عدس و... این چیزا رو اونجا نگه داری میکردیم...

این موجودات ریز همه جا رو گرفته بودن..خواستیم مواد غذایی رو نجات بدیم خودمون درگیر شدیم...

این جونورا که شبیه سوسک ولی خیلی کوچیکتر بودن از سر و کولمون میرفتن بالا...]چیزی نگذشت که کل اتاقو گرفتن...

جارو برقی های خوابگاه هم که الحمدلله همیشه یا نیستن یا خرابن... گرسنگی از یه طرف اون جونورا هم یه طرف... زنگ زدم به مامانم که ازش راهنمایی بگیرم که مواد غذیی رو نگه دارم یا بریزم بیرون...

مردیم تا همه جا مثل قبلش شد...نهارمونم کوفتمون شد...بین اون جونورا که نمیشد نهار خورد...تقریبا از شرشون که خلاص شدیم نهارو حاضر کردیم...

بعدم تخت خوابیدیم... ولی یه تجربه شد...و چند تا کار کار گرفتم!

الآنم شدیدا حوصلا سر رفته...

هم اتاقیم تو اتاق کامپیوتر وقت داشت...به من گفت که جاش بیام...!!

+نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:,ساعت12:34توسط ندا | |

یه شب میخواستیم یه غذای خوب بخوریم...

غذای سلف ناگت مرغ بود...این بهترین غذایی هست که تو خوابگاه گیرمون میاد!

طبق برنامه قرار بود وسط هفته ناگت بدن... ولی برنامه عوض شد و رسید به امشب!

منم امشب شدیدا گرسنه بودم ...چون امروز فقط یه ذره ناهار خورده بودم اونم چه غذایی...همون که ازش متنفرم...کباب حسینی! صبحونه هم که اونقدر عجله داشتم که برم واسه کارآموزی نتونستم چیزی بخورم!

رفتیم شاممونو بگیریم...گفتن ناگتا فاسد بودن تا دوباره غذا بیاریم بیست دقیقه طول میکشه برین دوباره برگردین...

رفتیم و برگشتیم گفتن هنوز غذا ها نرسیدن برین پیج که کردیم بیاین...

این بار که رفتیم دیدیم تن ماهی آوردن......آخرشم قسمتمون نشد ناگت بخوریم

فکر میکردم خیلی میتونم بخورم..ولی دوتا لقمه که خوردم دیگه اشتهام به طور کامل از بین رفت!

شده بودم مثل ماه رمضونا که قبل از افطار فکر میکنم بعد از اذان یه عالمه میتونم غذا بخورم...بعد میبینم که با خوردن چند تا لقمه سیر میشم!

+نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:,ساعت12:34توسط ندا | |

هیچ وعده ی غذایی رو به اندازه ی صبحونه دوست ندارم...چه کلاس داشته باشم..چه نداشته باشم..چه وقت باشه چه نباشه..صبحونه ی من سر جاشه..!

بله..و امروز صبح سفره رو باز کردم و نون ازش برداشتم...حس میکردم نونه یه مزه ی خاصی داره..ولی اصلا نگاهش نمیکردم ببینم چیه...بوشم شبیه نون کپک زده بود..! ولی گفتم بیخیال..!!مهم اینه که داره شکم منو پر میکنه..!!

یه تیکه نون برداشتم و در کمال تعجب دیدم...پر از کپکهای رنگارنگ بود...!! بقیه ی نونا رو هم نگاه کردم همه.......! پس حتما اونایی هم که خوردم .......!

دوستان...مهربانان....!

حلالم کنید!

انا للله و انا الیه راجعون

 

+نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390برچسب:,ساعت9:30توسط ندا | |

در حال حاضر شدیدا درگیر امتحانتاتم...اگه خدا بخواد دوازدهم تموم میشن بعد میام که کلی حرف دارم...امشبم باید تا صبح بیدار بمونم درس بخونم...میکروب شناسی یکی از گندترین درساییه که دارم...!!

دوست دارم زودتر از شرش خلاص شم....!! خیلی شب بدیه...برام دعا کنین!!

+نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390برچسب:,ساعت9:30توسط ندا | |

خوابم برده بود...

آروم چشمامو باز کردم ...سرمو چسبوندم به شیشه ی اتوبوس و به بیرون خیره شدم...

یه کامیون داشت آروم از کنارمون رد میشد....چی؟! آخه مگه میشه؟!

کامیون بدون راننده بود...!! محکم پلک زدم... باز نگاه کردم ٬ بدون راننده بود! یعنی چی؟!

چشمامو بازتر کردم و این بار با دقت بیشتری نگاه کردم...اه! عجب خنگیم! کامیون نگه داشته اتوبوس داره دنده عقب میره!!

 

 

+نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390برچسب:,ساعت9:30توسط ندا | |

با دوستم نورا رفتیم نتیجه های امتحان ویروس شناسی رو بگیریم...استاده حال نداشته بزنه تو سایت... گفتن نیم ساعت دیگه میزنه تو برد گروه میکرب شناسی... همه رفتن..ولی منو نورا موندیم تا نمره ها بیاد..میدونستیم نمره هامون خوب نمیشه...ولی با این وجود دلمون میخواست ببینیم چند میشیم..واسه خودمون الکی تو دانشگاه چرخیدیم ... نیم ساعت گذشت خواستیم بریم که دیدیم پسرای کلاسمون دارن میرن گروه میکروب...صبر کردیم اونا برن و بیان بعد ما بریم....گفتیم اینا اگه نمره هامونو ببینن بهمون میخندن و میگن اینا رو باش !فکر میکردن ماکس میشن که تا این موقع صبر کردن و اینجا موندن....خودمونو قایم کردیم که نبیننمون...خیلی گذشت نیومدن...فکر کردیم شاید از یه در دیگه رفتن و ما ندیدیمشون رفتیم که بریم یهو دیدیم از دور دارن میان...هول شدیم سریع رفتیم تو امور فرهنگی....ولی اون بدجنسا دیده بودنمون اومدن تو امور فرهنگی...از شانس بدمون بخش خواهران بسته بود...الکی رفتیم خودمونو با خوندن مطالب روی بردی که اونجا بود مشغول کردیم....یکیشون اومد بالا سرمون و گفت: اینجا ننوشته...!!

دنیا برعکس شده...همیشه دخترا خرخون بودن...اینجا پسرا خرخونترن و ماکس کلاس میشن!!

+نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390برچسب:,ساعت9:30توسط ندا | |

تو این ۱۰ روزی که کاشون نیستم تصمیم گرفتم با تیمم باشم...

دیروز عصر با نیلوفر رفته بودم بیرون... یه دختره رو دیدیم که تو کتابخونه زیاد میدیدیمش.... این دختره خیلی مرموزه...قیافش مثل معتاداس...تو حرکاتشم تعادل نداره...یهو میبینی میره تو دیوار!! بچه ها میگفتن تو دستشویی مواد مخدر مصرف میکنه. همیشه دلمون میخواست سر از کارش دربیاریم!

نیلوفر گفت بیا دنبالش بریم...منم که پایه..گفتم باشه!

اون میرفت و ما دنبالش....خلاصه کلی راه رفتیم تا اینکه سر یه کوچه ایستاد...ما هم ایستادیم...احساس کردیم فهمیده دنبالشیم٬ بعد برگشت و بدجوری نگاهمون کرد! ما هم برای اینکه ضایع نباشه  رامونو ادامه دایم و رفتیم تو کوچه....وسطای کوچه بودیم که نیلو پشت سرو نگاه کرد...دید دختره نیستش...گفت: اه...دیدی رفتش!! این همه راه الکی دنبالش اومدیم!

منم برگشتم عقبو نگاه کردم دیدم یهو دیدم اومد تو کوچه...خیلی هم تند میومد!

نیلو گفت: ندا این دختره خطرناکه٬ یه بلایی سرمون نیاره! منم گفتم: آخه این لاجون چیکار میتونه بکنه؟! نیلو گفت: نگاه کن چه با قدرت و تند تند میاد! من میترسم...این خطرناکه! یه وقت دیدی معتادمون کرد...گفتم: زهرمار! حالا وقت شوخیه؟!

 رسیدیم آخر کوچه دوباره برگشتیم عقبو نگاه کردیم دیدیم تو فاصله ی ۵ یا ۶ متریمونه! خیلی هم غضبناک نگاهمون میکرد! کوچه هم خلوت ....هیشکی تو کوچه نبود! نیلو گفت چه غلطی کردیم ندا...! اون موقع بود که تا جون داشتیم دویدیم...

تا ما باشیم کارآگاه بازیمون نگیره...اصلا به ما چه کجا میره ..کجا میاد...هر کاری هم که میخواد انجام بده! یه وقت دیدی باهامون دشمن شد...خودش که هیچی...چند نفر دیگه رو خبر میکنه بیان یه بلایی سرمون بیارن!

و اینجاس که این بیت معروف خوش میدرخشه..که اتفاقا تیم من خیلی ازش استفاده میکنه:

کار هر بز نیست خرمن کوفتن                   گاو نر میخواهد و مرد کهن

+نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390برچسب:,ساعت9:30توسط ندا | |

نمی تونید حتی تصورشم بکنید که تا چه حد خوشحالم! امتحان آناتومی رو گند زده بودم...خیلی هم نگرانش بودم...ولی دیروز فهمیدم که پاس شدم!! از خوشحالی بالا و پایین میپریدم...مامانم میگفت: آخی نیگا واسه یه ۱۰ چه ذوقی میکنه!!

دبیرستان واسه یه ۱۸ غمبرک میگرفت....اما حالا!!

مامانم راست میگه...دبیرستان شاگرد ممتاز بودم...از وقتی رفتم پیش دانشگاهی یه کم بی خیال شدم ...برای کنکورم خیلی بازیگوشی کردم....حالا هم که اومدم دانشگاه دیگه بدتر...اصولا من باید زور بالا سرم باشه تا یه کاری رو انجام بدم.... برا درس خوندنم که تو دانشگاه کسی بهم سخت گیری نمیکنه....البته فکر نکنید معدلم خیلی کم شده ها!! با وجود اینکه تقریبا چیزی نخوندم...ولی معدلم بالای ۱۵ شد!!

ولی من برای تشکر از خدا به خاطر این پاس شدنم یه قولی دادم که حتما هم بهش عمل میکنم..... شما هم به مناسبت پاس شدنم...از طرف من واسه خودتون شیرینی بخرید و بخورید!!

 

+نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390برچسب:,ساعت9:30توسط ندا | |

دیروز رفتم کافینت واسه انتخاب واحد...

از اونجایی که بار اولم بود انتخاب واحد میکردم رفتم اونجا تا اگه به مشکلی برخوردم از خانم مهندس اونجا کمک بگیرم...

دروس اختصاصی مشکلی نداشت ولی دروس عمومی اکثرا ظرفیتشون پر شده بوداعصابم خورد شده بود... دوستم که میدونست اومدم برا انتخاب واحد بهم زنگ زد و راهنماییم کرد که چیکار کنم...داشت واسم توضیح میداد...از طرفی هم پشت سیستم کناری یه لشکر آدم نشسته بودن..مثل اینکه یه ترم یکی میخواست انتخاب واحد کنه همه ی رفقاشو جمع کرده بود تا کمکش کنن...خیلی شلوغ میکردن طوری که دیگه صدا به صدا نمیرسید...

بلند بلند حرف میزدند...انگار میخواستن همه حرفاشونو بشنون...یکیشون مدام گوشیش زنگ میخورد...با زنگ خور بندری! و مدام به مخاطباش لقب میداد...نفسم...چشمام و ...!  بروبکس ما هم کم نذاشتن....نادیا که پیشم بود...یکی از آشناهامونم همون موقع زنگ زد و گفت بچش که اتفاقا ما خیلی دوستش داریم بهونمونو گرفته و میگه حتما باید بیاد پیشمون...دختر کوچولو هم که بهونه بگیره دیگه واویلا!

خلاصه چیزی نگذشت که دختر کوچولو همراه با چند تا عروسک گنده و چند تا هم پفک که نمیدونم چه جوری تونسته بود بیاردشون اومد تو کافینت...و بلند داد زد...آبجی نادیا...آبجی ندا! واستون پفک آوردم!! بلند بلند حرف میزد...بچه هم که حالیش نمیشه بهش بگی آروم حرف بزن!! اون موقع دیگه سر و صدای ما بیشتر بود!

اتفاقا همه جا نوشته بود: لــــــــــــــطفا سکوت را رعایت کنیــــــــــــــــــــــد!

 

+نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390برچسب:,ساعت9:30توسط ندا | |

امروز روز سختی بود... کلی کار کردم... تنهایی نه..با هم اتاقیا!

چشمتون روز بد نبینه..میخواستیم تدارکات نهار رو ببینیم که متوجه حضور موجودات جدیدی تو کمد دیواری شدیم!

بعضی از مواد غذایی مثل برنج و عدس و... این چیزا رو اونجا نگه داری میکردیم...

این موجودات ریز همه جا رو گرفته بودن..خواستیم مواد غذایی رو نجات بدیم خودمون درگیر شدیم...

این جونورا که شبیه سوسک ولی خیلی کوچیکتر بودن از سر و کولمون میرفتن بالا...]چیزی نگذشت که کل اتاقو گرفتن...

جارو برقی های خوابگاه هم که الحمدلله همیشه یا نیستن یا خرابن... گرسنگی از یه طرف اون جونورا هم یه طرف... زنگ زدم به مامانم که ازش راهنمایی بگیرم که مواد غذیی رو نگه دارم یا بریزم بیرون...

مردیم تا همه جا مثل قبلش شد...نهارمونم کوفتمون شد...بین اون جونورا که نمیشد نهار خورد...تقریبا از شرشون که خلاص شدیم نهارو حاضر کردیم...

بعدم تخت خوابیدیم... ولی یه تجربه شد...و چند تا کار کار گرفتم!

الآنم شدیدا حوصلا سر رفته...

هم اتاقیم تو اتاق کامپیوتر وقت داشت...به من گفت که جاش بیام...!!

+نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390برچسب:,ساعت9:30توسط ندا | |

یه شب میخواستیم یه غذای خوب بخوریم...

غذای سلف ناگت مرغ بود...این بهترین غذایی هست که تو خوابگاه گیرمون میاد!

طبق برنامه قرار بود وسط هفته ناگت بدن... ولی برنامه عوض شد و رسید به امشب!

منم امشب شدیدا گرسنه بودم ...چون امروز فقط یه ذره ناهار خورده بودم اونم چه غذایی...همون که ازش متنفرم...کباب حسینی! صبحونه هم که اونقدر عجله داشتم که برم واسه کارآموزی نتونستم چیزی بخورم!

رفتیم شاممونو بگیریم...گفتن ناگتا فاسد بودن تا دوباره غذا بیاریم بیست دقیقه طول میکشه برین دوباره برگردین...

رفتیم و برگشتیم گفتن هنوز غذا ها نرسیدن برین پیج که کردیم بیاین...

این بار که رفتیم دیدیم تن ماهی آوردن......آخرشم قسمتمون نشد ناگت بخوریم

فکر میکردم خیلی میتونم بخورم..ولی دوتا لقمه که خوردم دیگه اشتهام به طور کامل از بین رفت!

شده بودم مثل ماه رمضونا که قبل از افطار فکر میکنم بعد از اذان یه عالمه میتونم غذا بخورم...بعد میبینم که با خوردن چند تا لقمه سیر میشم!

+نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390برچسب:,ساعت9:30توسط ندا | |

دیروز کاراموزی توی پراتیک بود...

قرار بود رگ گیری کنیم روی مانکن هایی که اونجا هستن..

مانکن ها خیلی خوب و طبیعی درست شدن..رگهایی دارن که از رنگ سرخ هم به عنوان خون تو اونا استفاده شده..

راستش اینکار همچینم اسون نیست...باید استریل و سریع کار کردنو خوب یاد گرفت..

از قضا دیروز استاد گفت نمیخواد طبق گروهبندی بیاین..چون یه مشکلی واسش پیش اومده بود و نمیتونست دو بار کلاس تشکیل بده...واسه همین هر دو گروه با هم اومدیم...فکرشو بکنید٬ ۳۰ نفر توی پراتیک! چه شود!!

استاد پیش پسرا بود ما دخترا هم دور مانکن وایساده بودیم٬هنوز اشکالاتی داشتیم...استاد هم نمیتونست به همه ی ما برسه...اوضاعی بود!

تو همون گیر و دار یکی از دانشجوهای هم رشته ی خودمون که این ترم فارغ التحصیل شده بود اومد تو پراتیک..این آقا کارش خیلی خوبه..طوری که کل دانشگاه میشناسنش! فکر کنم استاد ازش خواسته بود بیاد..

خدا خیرش بده کلی کمکمون کرد! اون پیش ما دخترا بود ..استادم پیش پسرا!

یکی از دوستام داشت رگ گیری میکرد..میخواست آنژیوکت بزنه تو دست مانکن... دستش خیلی میلرزید...اشتباه هم خیلی داشت..چند تا دیگه از بچه ها هم همین شکلی بدن..

منم رفتم تا امتحان بکنم...

خیلی خوب کار کردم..اون آقا هم بلند گفت:آفرین! خیلی خوب بود!!

 

منم خوشحال شدم.. یه کم با تخت مانکن فاصله گرفتم..تا از فاصله ی دورتری شاهکارمو نگاه کنم! یهو همه ی دوستام گفتن وااااای ندا !

داشتن به روپوشم نگاه میکردن که رنگهای تو ی رگهای انکن روش ریخته بود! راستش از بس بچه ها مانکنو سوراخ سوراخ کرده بودن تختش پراز رنگ شده بود..منم که به تخت چسبیده بودم...

خودم زیاد ناراحت نشدم..چون احساس میکردم راحت پاک میشه..ولی اون آقا گفت که دیگه پاک نمیشه!

اون لحظه بود که پیروزیم زهرم شد!!

ولی خیلی حس خوبیه که این چیزا رو یاد میگیرم!

دلم میخواد تو کارم حسابی ماهر بشم...که البته به زمان و تمرین  احتیاج داره!

+نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390برچسب:,ساعت9:30توسط ندا | |

آخر هفته که میشه خوابگاه خیلی خلوت و دلگیر میشه..

همه ی اصفهانیا رفتن خونشون...اونوقت من موندم و ساناز هم اتاقیم...

همشهریمه!امروز که خیلی دلگیره...

دیروزم کلا روز بدی بود...

همش از اونجایی شروع شد که من نویسنده ی وبلاگ کلاسمون شدم!

آخه من از کجا میدونستم اونقدر همکلاسیام بی جنبن! منظورم پسرای کلاسه...

دوستم که اونم مثل من جزء نویسندگان وبلاگ کلاس هست دیروز بهم زنگ زد و گفت: ندا برو تو وب ببین چه نظری واست گذاشتن...

لاو ترکونده بودن واسم...چرت و پرتم نوشته بودن...خیلی عصبانی شدم! بی ادبی هم میکنن ولی من درکمال ادب جوابشونو میدم...مثل اینکه خیلی حالشونو گرفته بودم... دخترا که خیلی حال کرده بودن!

ولی دوست ندارم به این وضعیت ادامه بدم! اصلا از اولشم نمیخواستم نویسنده ی وب بشم..همش به اصرار دوستام بود!

به مدیر وبلاگ گفتم اکانتمو حذف کنه! ولی اینکارو نکرده! اینا رو بیخیال...دیشبو بگم..

ساعت دو شب بود...میخواستیم بخوابیم...در اتاق یهو باز شد..ساناز گفت:جن! گفتم ساناز تو رو خدا اینجوری نگو! خوابم نمیبره!

ساناز کنار در اتاق بود یهو من صداش کردم... نمیدونم لحنم چه جوری بود یا نگاهم چه حالتی داشت که سانازو ترسوند و باعث شد جیغ بلندی بکشه...

منم که نمیدونستم از حرکت من ترسیده احساس کردم یکی پشت سر منه که ساناز وحشت کرده و جیغ میکشه...منم باهاش همصدا شدم و هی جیغ کشیدیم...چسبیده بودیم به هم ...دیگه خوابمون نمیبرد...تختامون از هم دور بود... میترسیدیم...منم اومدم کنار تخت ساناز خوابیدم!روی زمین خوابیدم...کوفته شدم!

امروزم خیلی دلمون گرفته بود! رفتیم تو حیاط خوابگاه الکی نشستیم!

امشب مراسم نامزدی خالمه...خیلی ناراحتم که اونجا نیستم!

بهم زنگ زدن و گفتم جای من امشب  خیلی خالیه! آخه چرا؟! چرا من اونقدر باید از خونوادم دور باشم؟!

تقصیر خودم بود... دلم میخواست تو یه شهر دیگه قبول بشم که شاید مستقل بشم!

هی...رووووووووزگار!

 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 11 اسفند 1390برچسب:,ساعت17:20توسط ندا | |

امروز صبح ۸ تا ۱۰ کلاس فیزیولوژی داشتیم!

منه بی خیال با آرامش تمام نشستم صبحونه خوردم و بعد روانه ی دانشگاه شدم... ساعت ۸ و یک دقیقه... من و دوستمو سه تا از پسرای کلاس پشت در... پسر شجاع رفت در زد..و استاد هم به شدت ضایعش کرد...!! یکی دیگه از پسرا هم از خودش شجاعت نشون داد و در زد و اون هم مثل قبلی.....! من که اصلا خودمو قاطی نکردم... پسره گفت بریم بچه ها این استاده خیلی گیره... دوستم گفت بهتر ..خیلی هم خوشم میاد از کلاس این استاده... منم گفتم آره بابا بی خیال!! بعدم منو دوستم با هم خندیدیم و رفتیم الکی تو دانشگاه گشتیم... ساعت ۹ و نیم رفتیم برای کلاس بعدی...کلاس خالی بود..استاد فیزیولوژی هنوز کلاسو تعطیل نکرده بود..بیچاره اونایی که سر کلاس بودن...!! من و دوستم تو کلاس خالی واسه خودمون نشستیم..من رفتم چند تا نقاشی بامزه رو تابلو کشیدم... تموم که شد همه ی بچه ها اومدن..استادم اومد..اول کلی به نقاشیا نگاه کرد و خندید..بعدم درسو شروع کرد..خدایی خیلی استاد ماهیه.. جلسه ی قبلم..کلی کلاس منو برد بالا..بلند گفت شما زبانتون خوبه..منم که نمیدونستم واسه چی میپرسه گفتم آره...گفت..اون امتحانی که شرکت کرده بودید بالاترین نمره رو تو دانشگاه آوردید...من که دیگه داشتم از ذوق میمردم..پسرا حسودیشون شد..مسخره کردن و با خنده میگفتن بالا شده!! استاد هم گفت بله بالاترین نمره شدن...کاملا مشخص بود که با اطلاعات کامل جواب دادن...!! دماغشون سوخت...

عصر هم کلاس داشتیم..ولی منو نورای بی خیال نرفتیم... تخت خوابیدیم تا الآن که اینجام... البته تا چند دقیقه ی پیش مشغول یه سری کارای حمل و نقل برای اتاقمون بودیم...   ما جزء قویترین دخترای کوریدورمونیم!!

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

هیچ وعده ی غذایی رو به اندازه ی صبحونه دوست ندارم...چه کلاس داشته باشم..چه نداشته باشم..چه وقت باشه چه نباشه..صبحونه ی من سر جاشه..!

بله..و امروز صبح سفره رو باز کردم و نون ازش برداشتم...حس میکردم نونه یه مزه ی خاصی داره..ولی اصلا نگاهش نمیکردم ببینم چیه...بوشم شبیه نون کپک زده بود..! ولی گفتم بیخیال..!!مهم اینه که داره شکم منو پر میکنه..!!

یه تیکه نون برداشتم و در کمال تعجب دیدم...پر از کپکهای رنگارنگ بود...!! بقیه ی نونا رو هم نگاه کردم همه.......! پس حتما اونایی هم که خوردم .......!

دوستان...مهربانان....!

حلالم کنید!

انا للله و انا الیه راجعون

 

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

در حال حاضر شدیدا درگیر امتحانتاتم...اگه خدا بخواد دوازدهم تموم میشن بعد میام که کلی حرف دارم...امشبم باید تا صبح بیدار بمونم درس بخونم...میکروب شناسی یکی از گندترین درساییه که دارم...!!

دوست دارم زودتر از شرش خلاص شم....!! خیلی شب بدیه...برام دعا کنین!!

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

خوابم برده بود...

آروم چشمامو باز کردم ...سرمو چسبوندم به شیشه ی اتوبوس و به بیرون خیره شدم...

یه کامیون داشت آروم از کنارمون رد میشد....چی؟! آخه مگه میشه؟!

کامیون بدون راننده بود...!! محکم پلک زدم... باز نگاه کردم ٬ بدون راننده بود! یعنی چی؟!

چشمامو بازتر کردم و این بار با دقت بیشتری نگاه کردم...اه! عجب خنگیم! کامیون نگه داشته اتوبوس داره دنده عقب میره!!

 

 

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

با دوستم نورا رفتیم نتیجه های امتحان ویروس شناسی رو بگیریم...استاده حال نداشته بزنه تو سایت... گفتن نیم ساعت دیگه میزنه تو برد گروه میکرب شناسی... همه رفتن..ولی منو نورا موندیم تا نمره ها بیاد..میدونستیم نمره هامون خوب نمیشه...ولی با این وجود دلمون میخواست ببینیم چند میشیم..واسه خودمون الکی تو دانشگاه چرخیدیم ... نیم ساعت گذشت خواستیم بریم که دیدیم پسرای کلاسمون دارن میرن گروه میکروب...صبر کردیم اونا برن و بیان بعد ما بریم....گفتیم اینا اگه نمره هامونو ببینن بهمون میخندن و میگن اینا رو باش !فکر میکردن ماکس میشن که تا این موقع صبر کردن و اینجا موندن....خودمونو قایم کردیم که نبیننمون...خیلی گذشت نیومدن...فکر کردیم شاید از یه در دیگه رفتن و ما ندیدیمشون رفتیم که بریم یهو دیدیم از دور دارن میان...هول شدیم سریع رفتیم تو امور فرهنگی....ولی اون بدجنسا دیده بودنمون اومدن تو امور فرهنگی...از شانس بدمون بخش خواهران بسته بود...الکی رفتیم خودمونو با خوندن مطالب روی بردی که اونجا بود مشغول کردیم....یکیشون اومد بالا سرمون و گفت: اینجا ننوشته...!!

دنیا برعکس شده...همیشه دخترا خرخون بودن...اینجا پسرا خرخونترن و ماکس کلاس میشن!!

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

تو این ۱۰ روزی که کاشون نیستم تصمیم گرفتم با تیمم باشم...

دیروز عصر با نیلوفر رفته بودم بیرون... یه دختره رو دیدیم که تو کتابخونه زیاد میدیدیمش.... این دختره خیلی مرموزه...قیافش مثل معتاداس...تو حرکاتشم تعادل نداره...یهو میبینی میره تو دیوار!! بچه ها میگفتن تو دستشویی مواد مخدر مصرف میکنه. همیشه دلمون میخواست سر از کارش دربیاریم!

نیلوفر گفت بیا دنبالش بریم...منم که پایه..گفتم باشه!

اون میرفت و ما دنبالش....خلاصه کلی راه رفتیم تا اینکه سر یه کوچه ایستاد...ما هم ایستادیم...احساس کردیم فهمیده دنبالشیم٬ بعد برگشت و بدجوری نگاهمون کرد! ما هم برای اینکه ضایع نباشه  رامونو ادامه دایم و رفتیم تو کوچه....وسطای کوچه بودیم که نیلو پشت سرو نگاه کرد...دید دختره نیستش...گفت: اه...دیدی رفتش!! این همه راه الکی دنبالش اومدیم!

منم برگشتم عقبو نگاه کردم دیدم یهو دیدم اومد تو کوچه...خیلی هم تند میومد!

نیلو گفت: ندا این دختره خطرناکه٬ یه بلایی سرمون نیاره! منم گفتم: آخه این لاجون چیکار میتونه بکنه؟! نیلو گفت: نگاه کن چه با قدرت و تند تند میاد! من میترسم...این خطرناکه! یه وقت دیدی معتادمون کرد...گفتم: زهرمار! حالا وقت شوخیه؟!

 رسیدیم آخر کوچه دوباره برگشتیم عقبو نگاه کردیم دیدیم تو فاصله ی ۵ یا ۶ متریمونه! خیلی هم غضبناک نگاهمون میکرد! کوچه هم خلوت ....هیشکی تو کوچه نبود! نیلو گفت چه غلطی کردیم ندا...! اون موقع بود که تا جون داشتیم دویدیم...

تا ما باشیم کارآگاه بازیمون نگیره...اصلا به ما چه کجا میره ..کجا میاد...هر کاری هم که میخواد انجام بده! یه وقت دیدی باهامون دشمن شد...خودش که هیچی...چند نفر دیگه رو خبر میکنه بیان یه بلایی سرمون بیارن!

و اینجاس که این بیت معروف خوش میدرخشه..که اتفاقا تیم من خیلی ازش استفاده میکنه:

کار هر بز نیست خرمن کوفتن                   گاو نر میخواهد و مرد کهن

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

نمی تونید حتی تصورشم بکنید که تا چه حد خوشحالم! امتحان آناتومی رو گند زده بودم...خیلی هم نگرانش بودم...ولی دیروز فهمیدم که پاس شدم!! از خوشحالی بالا و پایین میپریدم...مامانم میگفت: آخی نیگا واسه یه ۱۰ چه ذوقی میکنه!!

دبیرستان واسه یه ۱۸ غمبرک میگرفت....اما حالا!!

مامانم راست میگه...دبیرستان شاگرد ممتاز بودم...از وقتی رفتم پیش دانشگاهی یه کم بی خیال شدم ...برای کنکورم خیلی بازیگوشی کردم....حالا هم که اومدم دانشگاه دیگه بدتر...اصولا من باید زور بالا سرم باشه تا یه کاری رو انجام بدم.... برا درس خوندنم که تو دانشگاه کسی بهم سخت گیری نمیکنه....البته فکر نکنید معدلم خیلی کم شده ها!! با وجود اینکه تقریبا چیزی نخوندم...ولی معدلم بالای ۱۵ شد!!

ولی من برای تشکر از خدا به خاطر این پاس شدنم یه قولی دادم که حتما هم بهش عمل میکنم..... شما هم به مناسبت پاس شدنم...از طرف من واسه خودتون شیرینی بخرید و بخورید!!

 

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

دیروز رفتم کافینت واسه انتخاب واحد...

از اونجایی که بار اولم بود انتخاب واحد میکردم رفتم اونجا تا اگه به مشکلی برخوردم از خانم مهندس اونجا کمک بگیرم...

دروس اختصاصی مشکلی نداشت ولی دروس عمومی اکثرا ظرفیتشون پر شده بوداعصابم خورد شده بود... دوستم که میدونست اومدم برا انتخاب واحد بهم زنگ زد و راهنماییم کرد که چیکار کنم...داشت واسم توضیح میداد...از طرفی هم پشت سیستم کناری یه لشکر آدم نشسته بودن..مثل اینکه یه ترم یکی میخواست انتخاب واحد کنه همه ی رفقاشو جمع کرده بود تا کمکش کنن...خیلی شلوغ میکردن طوری که دیگه صدا به صدا نمیرسید...

بلند بلند حرف میزدند...انگار میخواستن همه حرفاشونو بشنون...یکیشون مدام گوشیش زنگ میخورد...با زنگ خور بندری! و مدام به مخاطباش لقب میداد...نفسم...چشمام و ...!  بروبکس ما هم کم نذاشتن....نادیا که پیشم بود...یکی از آشناهامونم همون موقع زنگ زد و گفت بچش که اتفاقا ما خیلی دوستش داریم بهونمونو گرفته و میگه حتما باید بیاد پیشمون...دختر کوچولو هم که بهونه بگیره دیگه واویلا!

خلاصه چیزی نگذشت که دختر کوچولو همراه با چند تا عروسک گنده و چند تا هم پفک که نمیدونم چه جوری تونسته بود بیاردشون اومد تو کافینت...و بلند داد زد...آبجی نادیا...آبجی ندا! واستون پفک آوردم!! بلند بلند حرف میزد...بچه هم که حالیش نمیشه بهش بگی آروم حرف بزن!! اون موقع دیگه سر و صدای ما بیشتر بود!

اتفاقا همه جا نوشته بود: لــــــــــــــطفا سکوت را رعایت کنیــــــــــــــــــــــد!

 

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

امروز روز سختی بود... کلی کار کردم... تنهایی نه..با هم اتاقیا!

چشمتون روز بد نبینه..میخواستیم تدارکات نهار رو ببینیم که متوجه حضور موجودات جدیدی تو کمد دیواری شدیم!

بعضی از مواد غذایی مثل برنج و عدس و... این چیزا رو اونجا نگه داری میکردیم...

این موجودات ریز همه جا رو گرفته بودن..خواستیم مواد غذایی رو نجات بدیم خودمون درگیر شدیم...

این جونورا که شبیه سوسک ولی خیلی کوچیکتر بودن از سر و کولمون میرفتن بالا...]چیزی نگذشت که کل اتاقو گرفتن...

جارو برقی های خوابگاه هم که الحمدلله همیشه یا نیستن یا خرابن... گرسنگی از یه طرف اون جونورا هم یه طرف... زنگ زدم به مامانم که ازش راهنمایی بگیرم که مواد غذیی رو نگه دارم یا بریزم بیرون...

مردیم تا همه جا مثل قبلش شد...نهارمونم کوفتمون شد...بین اون جونورا که نمیشد نهار خورد...تقریبا از شرشون که خلاص شدیم نهارو حاضر کردیم...

بعدم تخت خوابیدیم... ولی یه تجربه شد...و چند تا کار کار گرفتم!

الآنم شدیدا حوصلا سر رفته...

هم اتاقیم تو اتاق کامپیوتر وقت داشت...به من گفت که جاش بیام...!!

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

یه شب میخواستیم یه غذای خوب بخوریم...

غذای سلف ناگت مرغ بود...این بهترین غذایی هست که تو خوابگاه گیرمون میاد!

طبق برنامه قرار بود وسط هفته ناگت بدن... ولی برنامه عوض شد و رسید به امشب!

منم امشب شدیدا گرسنه بودم ...چون امروز فقط یه ذره ناهار خورده بودم اونم چه غذایی...همون که ازش متنفرم...کباب حسینی! صبحونه هم که اونقدر عجله داشتم که برم واسه کارآموزی نتونستم چیزی بخورم!

رفتیم شاممونو بگیریم...گفتن ناگتا فاسد بودن تا دوباره غذا بیاریم بیست دقیقه طول میکشه برین دوباره برگردین...

رفتیم و برگشتیم گفتن هنوز غذا ها نرسیدن برین پیج که کردیم بیاین...

این بار که رفتیم دیدیم تن ماهی آوردن......آخرشم قسمتمون نشد ناگت بخوریم

فکر میکردم خیلی میتونم بخورم..ولی دوتا لقمه که خوردم دیگه اشتهام به طور کامل از بین رفت!

شده بودم مثل ماه رمضونا که قبل از افطار فکر میکنم بعد از اذان یه عالمه میتونم غذا بخورم...بعد میبینم که با خوردن چند تا لقمه سیر میشم!

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

امروز صبح ۸ تا ۱۰ کلاس فیزیولوژی داشتیم!

منه بی خیال با آرامش تمام نشستم صبحونه خوردم و بعد روانه ی دانشگاه شدم... ساعت ۸ و یک دقیقه... من و دوستمو سه تا از پسرای کلاس پشت در... پسر شجاع رفت در زد..و استاد هم به شدت ضایعش کرد...!! یکی دیگه از پسرا هم از خودش شجاعت نشون داد و در زد و اون هم مثل قبلی.....! من که اصلا خودمو قاطی نکردم... پسره گفت بریم بچه ها این استاده خیلی گیره... دوستم گفت بهتر ..خیلی هم خوشم میاد از کلاس این استاده... منم گفتم آره بابا بی خیال!! بعدم منو دوستم با هم خندیدیم و رفتیم الکی تو دانشگاه گشتیم... ساعت ۹ و نیم رفتیم برای کلاس بعدی...کلاس خالی بود..استاد فیزیولوژی هنوز کلاسو تعطیل نکرده بود..بیچاره اونایی که سر کلاس بودن...!! من و دوستم تو کلاس خالی واسه خودمون نشستیم..من رفتم چند تا نقاشی بامزه رو تابلو کشیدم... تموم که شد همه ی بچه ها اومدن..استادم اومد..اول کلی به نقاشیا نگاه کرد و خندید..بعدم درسو شروع کرد..خدایی خیلی استاد ماهیه.. جلسه ی قبلم..کلی کلاس منو برد بالا..بلند گفت شما زبانتون خوبه..منم که نمیدونستم واسه چی میپرسه گفتم آره...گفت..اون امتحانی که شرکت کرده بودید بالاترین نمره رو تو دانشگاه آوردید...من که دیگه داشتم از ذوق میمردم..پسرا حسودیشون شد..مسخره کردن و با خنده میگفتن بالا شده!! استاد هم گفت بله بالاترین نمره شدن...کاملا مشخص بود که با اطلاعات کامل جواب دادن...!! دماغشون سوخت...

عصر هم کلاس داشتیم..ولی منو نورای بی خیال نرفتیم... تخت خوابیدیم تا الآن که اینجام... البته تا چند دقیقه ی پیش مشغول یه سری کارای حمل و نقل برای اتاقمون بودیم...   ما جزء قویترین دخترای کوریدورمونیم!!

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

هیچ وعده ی غذایی رو به اندازه ی صبحونه دوست ندارم...چه کلاس داشته باشم..چه نداشته باشم..چه وقت باشه چه نباشه..صبحونه ی من سر جاشه..!

بله..و امروز صبح سفره رو باز کردم و نون ازش برداشتم...حس میکردم نونه یه مزه ی خاصی داره..ولی اصلا نگاهش نمیکردم ببینم چیه...بوشم شبیه نون کپک زده بود..! ولی گفتم بیخیال..!!مهم اینه که داره شکم منو پر میکنه..!!

یه تیکه نون برداشتم و در کمال تعجب دیدم...پر از کپکهای رنگارنگ بود...!! بقیه ی نونا رو هم نگاه کردم همه.......! پس حتما اونایی هم که خوردم .......!

دوستان...مهربانان....!

حلالم کنید!

انا للله و انا الیه راجعون

 

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

در حال حاضر شدیدا درگیر امتحانتاتم...اگه خدا بخواد دوازدهم تموم میشن بعد میام که کلی حرف دارم...امشبم باید تا صبح بیدار بمونم درس بخونم...میکروب شناسی یکی از گندترین درساییه که دارم...!!

دوست دارم زودتر از شرش خلاص شم....!! خیلی شب بدیه...برام دعا کنین!!

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

خوابم برده بود...

آروم چشمامو باز کردم ...سرمو چسبوندم به شیشه ی اتوبوس و به بیرون خیره شدم...

یه کامیون داشت آروم از کنارمون رد میشد....چی؟! آخه مگه میشه؟!

کامیون بدون راننده بود...!! محکم پلک زدم... باز نگاه کردم ٬ بدون راننده بود! یعنی چی؟!

چشمامو بازتر کردم و این بار با دقت بیشتری نگاه کردم...اه! عجب خنگیم! کامیون نگه داشته اتوبوس داره دنده عقب میره!!

 

 

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

با دوستم نورا رفتیم نتیجه های امتحان ویروس شناسی رو بگیریم...استاده حال نداشته بزنه تو سایت... گفتن نیم ساعت دیگه میزنه تو برد گروه میکرب شناسی... همه رفتن..ولی منو نورا موندیم تا نمره ها بیاد..میدونستیم نمره هامون خوب نمیشه...ولی با این وجود دلمون میخواست ببینیم چند میشیم..واسه خودمون الکی تو دانشگاه چرخیدیم ... نیم ساعت گذشت خواستیم بریم که دیدیم پسرای کلاسمون دارن میرن گروه میکروب...صبر کردیم اونا برن و بیان بعد ما بریم....گفتیم اینا اگه نمره هامونو ببینن بهمون میخندن و میگن اینا رو باش !فکر میکردن ماکس میشن که تا این موقع صبر کردن و اینجا موندن....خودمونو قایم کردیم که نبیننمون...خیلی گذشت نیومدن...فکر کردیم شاید از یه در دیگه رفتن و ما ندیدیمشون رفتیم که بریم یهو دیدیم از دور دارن میان...هول شدیم سریع رفتیم تو امور فرهنگی....ولی اون بدجنسا دیده بودنمون اومدن تو امور فرهنگی...از شانس بدمون بخش خواهران بسته بود...الکی رفتیم خودمونو با خوندن مطالب روی بردی که اونجا بود مشغول کردیم....یکیشون اومد بالا سرمون و گفت: اینجا ننوشته...!!

دنیا برعکس شده...همیشه دخترا خرخون بودن...اینجا پسرا خرخونترن و ماکس کلاس میشن!!

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |

تو این ۱۰ روزی که کاشون نیستم تصمیم گرفتم با تیمم باشم...

دیروز عصر با نیلوفر رفته بودم بیرون... یه دختره رو دیدیم که تو کتابخونه زیاد میدیدیمش.... این دختره خیلی مرموزه...قیافش مثل معتاداس...تو حرکاتشم تعادل نداره...یهو میبینی میره تو دیوار!! بچه ها میگفتن تو دستشویی مواد مخدر مصرف میکنه. همیشه دلمون میخواست سر از کارش دربیاریم!

نیلوفر گفت بیا دنبالش بریم...منم که پایه..گفتم باشه!

اون میرفت و ما دنبالش....خلاصه کلی راه رفتیم تا اینکه سر یه کوچه ایستاد...ما هم ایستادیم...احساس کردیم فهمیده دنبالشیم٬ بعد برگشت و بدجوری نگاهمون کرد! ما هم برای اینکه ضایع نباشه  رامونو ادامه دایم و رفتیم تو کوچه....وسطای کوچه بودیم که نیلو پشت سرو نگاه کرد...دید دختره نیستش...گفت: اه...دیدی رفتش!! این همه راه الکی دنبالش اومدیم!

منم برگشتم عقبو نگاه کردم دیدم یهو دیدم اومد تو کوچه...خیلی هم تند میومد!

نیلو گفت: ندا این دختره خطرناکه٬ یه بلایی سرمون نیاره! منم گفتم: آخه این لاجون چیکار میتونه بکنه؟! نیلو گفت: نگاه کن چه با قدرت و تند تند میاد! من میترسم...این خطرناکه! یه وقت دیدی معتادمون کرد...گفتم: زهرمار! حالا وقت شوخیه؟!

 رسیدیم آخر کوچه دوباره برگشتیم عقبو نگاه کردیم دیدیم تو فاصله ی ۵ یا ۶ متریمونه! خیلی هم غضبناک نگاهمون میکرد! کوچه هم خلوت ....هیشکی تو کوچه نبود! نیلو گفت چه غلطی کردیم ندا...! اون موقع بود که تا جون داشتیم دویدیم...

تا ما باشیم کارآگاه بازیمون نگیره...اصلا به ما چه کجا میره ..کجا میاد...هر کاری هم که میخواد انجام بده! یه وقت دیدی باهامون دشمن شد...خودش که هیچی...چند نفر دیگه رو خبر میکنه بیان یه بلایی سرمون بیارن!

و اینجاس که این بیت معروف خوش میدرخشه..که اتفاقا تیم من خیلی ازش استفاده میکنه:

کار هر بز نیست خرمن کوفتن                   گاو نر میخواهد و مرد کهن

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390برچسب:,ساعت15:25توسط ندا | |