دختر بی خیال!

من و دوستانم

بعد از یه مدت طولانی دارم برمیگردم خونه... قراره ۱۰ روز بمونم...کلاسا رو دودره کردیم که یه دل سیر بریم شهرمون...باید ۹ ساعت تو اتوبوس له بشم تا برسم خونه... اونم چه ساعتی...۴ صبح میرسم ..متأسفانه فقط همین یه ساعت سرویس هست..وگرنه یه ساعت مناسبتر انتخاب میکردم...

 این مدت خاطرات خوبی داشتم ولی ننوشتم ایشالله سر فرصت مینویسم....

یکیش همین دیشب بود ..تو مسجد دانشگاه مراسم عزاداری برای امام حسین بود..با دوستام همگی رفتیم... خیلی خوب بود... فضا خیلی معنوی  ما هم به قول یکی از بچه ها همگی ملکوتی شده بودیم.. بعد از اونم دم در مسجد بهمون آش نذری دادن... ولی متأسفانه قاشق بهمون نرسید ..اگرهم میخواستیم  آشمونو ببریم خوابگاه تو راه یخ میکرد و از دهن می افتاد..واسه همین یه چاره اندیشیدیم..رفتیم پشت یه درخت و ( خیلی ببخشید..هورت کشیدیم!) خداییش اینجوری خیلی بیشتر چسبید...خلاصه مراسم خوبی برگذار شد...ولی از یه ماجرایی با خبر شدیم که خیلی متأثرمون کرد و اونم این بود که بعضی از  پسرای رشته ی پزشکی تو خوابگاهشون شب سوم محرم مراسم رقص و پایکوبی راه انداخته بودن و حرمت امام حسین رو نگه نداشته بودن..

ولی در عوض خوابگاه ما حال و هوای دیگه ای داشت... صدای نوحه و شیر کاکائوی نذری و...

+نوشته شده در یک شنبه 30 بهمن 1390برچسب:,ساعت22:39توسط ندا | |

امروز صبح ۸ تا ۱۰ کلاس فیزیولوژی داشتیم!

منه بی خیال با آرامش تمام نشستم صبحونه خوردم و بعد روانه ی دانشگاه شدم... ساعت ۸ و یک دقیقه... من و دوستمو سه تا از پسرای کلاس پشت در... پسر شجاع رفت در زد..و استاد هم به شدت ضایعش کرد...!! یکی دیگه از پسرا هم از خودش شجاعت نشون داد و در زد و اون هم مثل قبلی.....! من که اصلا خودمو قاطی نکردم... پسره گفت بریم بچه ها این استاده خیلی گیره... دوستم گفت بهتر ..خیلی هم خوشم میاد از کلاس این استاده... منم گفتم آره بابا بی خیال!! بعدم منو دوستم با هم خندیدیم و رفتیم الکی تو دانشگاه گشتیم... ساعت ۹ و نیم رفتیم برای کلاس بعدی...کلاس خالی بود..استاد فیزیولوژی هنوز کلاسو تعطیل نکرده بود..بیچاره اونایی که سر کلاس بودن...!! من و دوستم تو کلاس خالی واسه خودمون نشستیم..من رفتم چند تا نقاشی بامزه رو تابلو کشیدم... تموم که شد همه ی بچه ها اومدن..استادم اومد..اول کلی به نقاشیا نگاه کرد و خندید..بعدم درسو شروع کرد..خدایی خیلی استاد ماهیه.. جلسه ی قبلم..کلی کلاس منو برد بالا..بلند گفت شما زبانتون خوبه..منم که نمیدونستم واسه چی میپرسه گفتم آره...گفت..اون امتحانی که شرکت کرده بودید بالاترین نمره رو تو دانشگاه آوردید...من که دیگه داشتم از ذوق میمردم..پسرا حسودیشون شد..مسخره کردن و با خنده میگفتن بالا شده!! استاد هم گفت بله بالاترین نمره شدن...کاملا مشخص بود که با اطلاعات کامل جواب دادن...!! دماغشون سوخت...

عصر هم کلاس داشتیم..ولی منو نورای بی خیال نرفتیم... تخت خوابیدیم تا الآن که اینجام... البته تا چند دقیقه ی پیش مشغول یه سری کارای حمل و نقل برای اتاقمون بودیم...   ما جزء قویترین دخترای کوریدورمونیم!!

+نوشته شده در یک شنبه 30 بهمن 1390برچسب:,ساعت22:39توسط ندا | |

هیچ وعده ی غذایی رو به اندازه ی صبحونه دوست ندارم...چه کلاس داشته باشم..چه نداشته باشم..چه وقت باشه چه نباشه..صبحونه ی من سر جاشه..!

بله..و امروز صبح سفره رو باز کردم و نون ازش برداشتم...حس میکردم نونه یه مزه ی خاصی داره..ولی اصلا نگاهش نمیکردم ببینم چیه...بوشم شبیه نون کپک زده بود..! ولی گفتم بیخیال..!!مهم اینه که داره شکم منو پر میکنه..!!

یه تیکه نون برداشتم و در کمال تعجب دیدم...پر از کپکهای رنگارنگ بود...!! بقیه ی نونا رو هم نگاه کردم همه.......! پس حتما اونایی هم که خوردم .......!

دوستان...مهربانان....!

حلالم کنید!

انا للله و انا الیه راجعون

 

+نوشته شده در یک شنبه 30 بهمن 1390برچسب:,ساعت22:39توسط ندا | |

در حال حاضر شدیدا درگیر امتحانتاتم...اگه خدا بخواد دوازدهم تموم میشن بعد میام که کلی حرف دارم...امشبم باید تا صبح بیدار بمونم درس بخونم...میکروب شناسی یکی از گندترین درساییه که دارم...!!

دوست دارم زودتر از شرش خلاص شم....!! خیلی شب بدیه...برام دعا کنین!!

+نوشته شده در یک شنبه 30 بهمن 1390برچسب:,ساعت22:39توسط ندا | |

خوابم برده بود...

آروم چشمامو باز کردم ...سرمو چسبوندم به شیشه ی اتوبوس و به بیرون خیره شدم...

یه کامیون داشت آروم از کنارمون رد میشد....چی؟! آخه مگه میشه؟!

کامیون بدون راننده بود...!! محکم پلک زدم... باز نگاه کردم ٬ بدون راننده بود! یعنی چی؟!

چشمامو بازتر کردم و این بار با دقت بیشتری نگاه کردم...اه! عجب خنگیم! کامیون نگه داشته اتوبوس داره دنده عقب میره!!

 

 

+نوشته شده در یک شنبه 30 بهمن 1390برچسب:,ساعت22:39توسط ندا | |

+نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,ساعت20:18توسط ندا | |

امروز صبح ۸ تا ۱۰ کلاس فیزیولوژی داشتیم!

منه بی خیال با آرامش تمام نشستم صبحونه خوردم و بعد روانه ی دانشگاه شدم... ساعت ۸ و یک دقیقه... من و دوستمو سه تا از پسرای کلاس پشت در... پسر شجاع رفت در زد..و استاد هم به شدت ضایعش کرد...!! یکی دیگه از پسرا هم از خودش شجاعت نشون داد و در زد و اون هم مثل قبلی.....! من که اصلا خودمو قاطی نکردم... پسره گفت بریم بچه ها این استاده خیلی گیره... دوستم گفت بهتر ..خیلی هم خوشم میاد از کلاس این استاده... منم گفتم آره بابا بی خیال!! بعدم منو دوستم با هم خندیدیم و رفتیم الکی تو دانشگاه گشتیم... ساعت ۹ و نیم رفتیم برای کلاس بعدی...کلاس خالی بود..استاد فیزیولوژی هنوز کلاسو تعطیل نکرده بود..بیچاره اونایی که سر کلاس بودن...!! من و دوستم تو کلاس خالی واسه خودمون نشستیم..من رفتم چند تا نقاشی بامزه رو تابلو کشیدم... تموم که شد همه ی بچه ها اومدن..استادم اومد..اول کلی به نقاشیا نگاه کرد و خندید..بعدم درسو شروع کرد..خدایی خیلی استاد ماهیه.. جلسه ی قبلم..کلی کلاس منو برد بالا..بلند گفت شما زبانتون خوبه..منم که نمیدونستم واسه چی میپرسه گفتم آره...گفت..اون امتحانی که شرکت کرده بودید بالاترین نمره رو تو دانشگاه آوردید...من که دیگه داشتم از ذوق میمردم..پسرا حسودیشون شد..مسخره کردن و با خنده میگفتن بالا شده!! استاد هم گفت بله بالاترین نمره شدن...کاملا مشخص بود که با اطلاعات کامل جواب دادن...!! دماغشون سوخت...

عصر هم کلاس داشتیم..ولی منو نورای بی خیال نرفتیم... تخت خوابیدیم تا الآن که اینجام... البته تا چند دقیقه ی پیش مشغول یه سری کارای حمل و نقل برای اتاقمون بودیم...   ما جزء قویترین دخترای کوریدورمونیم!!

+نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,ساعت20:18توسط ندا | |

هیچ وعده ی غذایی رو به اندازه ی صبحونه دوست ندارم...چه کلاس داشته باشم..چه نداشته باشم..چه وقت باشه چه نباشه..صبحونه ی من سر جاشه..!

بله..و امروز صبح سفره رو باز کردم و نون ازش برداشتم...حس میکردم نونه یه مزه ی خاصی داره..ولی اصلا نگاهش نمیکردم ببینم چیه...بوشم شبیه نون کپک زده بود..! ولی گفتم بیخیال..!!مهم اینه که داره شکم منو پر میکنه..!!

یه تیکه نون برداشتم و در کمال تعجب دیدم...پر از کپکهای رنگارنگ بود...!! بقیه ی نونا رو هم نگاه کردم همه.......! پس حتما اونایی هم که خوردم .......!

دوستان...مهربانان....!

حلالم کنید!

انا للله و انا الیه راجعون

 

+نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,ساعت20:18توسط ندا | |

در حال حاضر شدیدا درگیر امتحانتاتم...اگه خدا بخواد دوازدهم تموم میشن بعد میام که کلی حرف دارم...امشبم باید تا صبح بیدار بمونم درس بخونم...میکروب شناسی یکی از گندترین درساییه که دارم...!!

دوست دارم زودتر از شرش خلاص شم....!! خیلی شب بدیه...برام دعا کنین!!

+نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,ساعت20:18توسط ندا | |

خوابم برده بود...

آروم چشمامو باز کردم ...سرمو چسبوندم به شیشه ی اتوبوس و به بیرون خیره شدم...

یه کامیون داشت آروم از کنارمون رد میشد....چی؟! آخه مگه میشه؟!

کامیون بدون راننده بود...!! محکم پلک زدم... باز نگاه کردم ٬ بدون راننده بود! یعنی چی؟!

چشمامو بازتر کردم و این بار با دقت بیشتری نگاه کردم...اه! عجب خنگیم! کامیون نگه داشته اتوبوس داره دنده عقب میره!!

 

 

+نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,ساعت20:18توسط ندا | |

با دوستم نورا رفتیم نتیجه های امتحان ویروس شناسی رو بگیریم...استاده حال نداشته بزنه تو سایت... گفتن نیم ساعت دیگه میزنه تو برد گروه میکرب شناسی... همه رفتن..ولی منو نورا موندیم تا نمره ها بیاد..میدونستیم نمره هامون خوب نمیشه...ولی با این وجود دلمون میخواست ببینیم چند میشیم..واسه خودمون الکی تو دانشگاه چرخیدیم ... نیم ساعت گذشت خواستیم بریم که دیدیم پسرای کلاسمون دارن میرن گروه میکروب...صبر کردیم اونا برن و بیان بعد ما بریم....گفتیم اینا اگه نمره هامونو ببینن بهمون میخندن و میگن اینا رو باش !فکر میکردن ماکس میشن که تا این موقع صبر کردن و اینجا موندن....خودمونو قایم کردیم که نبیننمون...خیلی گذشت نیومدن...فکر کردیم شاید از یه در دیگه رفتن و ما ندیدیمشون رفتیم که بریم یهو دیدیم از دور دارن میان...هول شدیم سریع رفتیم تو امور فرهنگی....ولی اون بدجنسا دیده بودنمون اومدن تو امور فرهنگی...از شانس بدمون بخش خواهران بسته بود...الکی رفتیم خودمونو با خوندن مطالب روی بردی که اونجا بود مشغول کردیم....یکیشون اومد بالا سرمون و گفت: اینجا ننوشته...!!

دنیا برعکس شده...همیشه دخترا خرخون بودن...اینجا پسرا خرخونترن و ماکس کلاس میشن!!

+نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,ساعت20:18توسط ندا | |

تو این ۱۰ روزی که کاشون نیستم تصمیم گرفتم با تیمم باشم...

دیروز عصر با نیلوفر رفته بودم بیرون... یه دختره رو دیدیم که تو کتابخونه زیاد میدیدیمش.... این دختره خیلی مرموزه...قیافش مثل معتاداس...تو حرکاتشم تعادل نداره...یهو میبینی میره تو دیوار!! بچه ها میگفتن تو دستشویی مواد مخدر مصرف میکنه. همیشه دلمون میخواست سر از کارش دربیاریم!

نیلوفر گفت بیا دنبالش بریم...منم که پایه..گفتم باشه!

اون میرفت و ما دنبالش....خلاصه کلی راه رفتیم تا اینکه سر یه کوچه ایستاد...ما هم ایستادیم...احساس کردیم فهمیده دنبالشیم٬ بعد برگشت و بدجوری نگاهمون کرد! ما هم برای اینکه ضایع نباشه  رامونو ادامه دایم و رفتیم تو کوچه....وسطای کوچه بودیم که نیلو پشت سرو نگاه کرد...دید دختره نیستش...گفت: اه...دیدی رفتش!! این همه راه الکی دنبالش اومدیم!

منم برگشتم عقبو نگاه کردم دیدم یهو دیدم اومد تو کوچه...خیلی هم تند میومد!

نیلو گفت: ندا این دختره خطرناکه٬ یه بلایی سرمون نیاره! منم گفتم: آخه این لاجون چیکار میتونه بکنه؟! نیلو گفت: نگاه کن چه با قدرت و تند تند میاد! من میترسم...این خطرناکه! یه وقت دیدی معتادمون کرد...گفتم: زهرمار! حالا وقت شوخیه؟!

 رسیدیم آخر کوچه دوباره برگشتیم عقبو نگاه کردیم دیدیم تو فاصله ی ۵ یا ۶ متریمونه! خیلی هم غضبناک نگاهمون میکرد! کوچه هم خلوت ....هیشکی تو کوچه نبود! نیلو گفت چه غلطی کردیم ندا...! اون موقع بود که تا جون داشتیم دویدیم...

تا ما باشیم کارآگاه بازیمون نگیره...اصلا به ما چه کجا میره ..کجا میاد...هر کاری هم که میخواد انجام بده! یه وقت دیدی باهامون دشمن شد...خودش که هیچی...چند نفر دیگه رو خبر میکنه بیان یه بلایی سرمون بیارن!

و اینجاس که این بیت معروف خوش میدرخشه..که اتفاقا تیم من خیلی ازش استفاده میکنه:

کار هر بز نیست خرمن کوفتن                   گاو نر میخواهد و مرد کهن

+نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,ساعت20:18توسط ندا | |

نمی تونید حتی تصورشم بکنید که تا چه حد خوشحالم! امتحان آناتومی رو گند زده بودم...خیلی هم نگرانش بودم...ولی دیروز فهمیدم که پاس شدم!! از خوشحالی بالا و پایین میپریدم...مامانم میگفت: آخی نیگا واسه یه ۱۰ چه ذوقی میکنه!!

دبیرستان واسه یه ۱۸ غمبرک میگرفت....اما حالا!!

مامانم راست میگه...دبیرستان شاگرد ممتاز بودم...از وقتی رفتم پیش دانشگاهی یه کم بی خیال شدم ...برای کنکورم خیلی بازیگوشی کردم....حالا هم که اومدم دانشگاه دیگه بدتر...اصولا من باید زور بالا سرم باشه تا یه کاری رو انجام بدم.... برا درس خوندنم که تو دانشگاه کسی بهم سخت گیری نمیکنه....البته فکر نکنید معدلم خیلی کم شده ها!! با وجود اینکه تقریبا چیزی نخوندم...ولی معدلم بالای ۱۵ شد!!

ولی من برای تشکر از خدا به خاطر این پاس شدنم یه قولی دادم که حتما هم بهش عمل میکنم..... شما هم به مناسبت پاس شدنم...از طرف من واسه خودتون شیرینی بخرید و بخورید!!

 

+نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,ساعت20:18توسط ندا | |

دیروز رفتم کافینت واسه انتخاب واحد...

از اونجایی که بار اولم بود انتخاب واحد میکردم رفتم اونجا تا اگه به مشکلی برخوردم از خانم مهندس اونجا کمک بگیرم...

دروس اختصاصی مشکلی نداشت ولی دروس عمومی اکثرا ظرفیتشون پر شده بوداعصابم خورد شده بود... دوستم که میدونست اومدم برا انتخاب واحد بهم زنگ زد و راهنماییم کرد که چیکار کنم...داشت واسم توضیح میداد...از طرفی هم پشت سیستم کناری یه لشکر آدم نشسته بودن..مثل اینکه یه ترم یکی میخواست انتخاب واحد کنه همه ی رفقاشو جمع کرده بود تا کمکش کنن...خیلی شلوغ میکردن طوری که دیگه صدا به صدا نمیرسید...

بلند بلند حرف میزدند...انگار میخواستن همه حرفاشونو بشنون...یکیشون مدام گوشیش زنگ میخورد...با زنگ خور بندری! و مدام به مخاطباش لقب میداد...نفسم...چشمام و ...!  بروبکس ما هم کم نذاشتن....نادیا که پیشم بود...یکی از آشناهامونم همون موقع زنگ زد و گفت بچش که اتفاقا ما خیلی دوستش داریم بهونمونو گرفته و میگه حتما باید بیاد پیشمون...دختر کوچولو هم که بهونه بگیره دیگه واویلا!

خلاصه چیزی نگذشت که دختر کوچولو همراه با چند تا عروسک گنده و چند تا هم پفک که نمیدونم چه جوری تونسته بود بیاردشون اومد تو کافینت...و بلند داد زد...آبجی نادیا...آبجی ندا! واستون پفک آوردم!! بلند بلند حرف میزد...بچه هم که حالیش نمیشه بهش بگی آروم حرف بزن!! اون موقع دیگه سر و صدای ما بیشتر بود!

اتفاقا همه جا نوشته بود: لــــــــــــــطفا سکوت را رعایت کنیــــــــــــــــــــــد!

 

+نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,ساعت20:18توسط ندا | |

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:,ساعت15:32توسط ندا | |

بعد از یه مدت طولانی دارم برمیگردم خونه... قراره ۱۰ روز بمونم...کلاسا رو دودره کردیم که یه دل سیر بریم شهرمون...باید ۹ ساعت تو اتوبوس له بشم تا برسم خونه... اونم چه ساعتی...۴ صبح میرسم ..متأسفانه فقط همین یه ساعت سرویس هست..وگرنه یه ساعت مناسبتر انتخاب میکردم...

 این مدت خاطرات خوبی داشتم ولی ننوشتم ایشالله سر فرصت مینویسم....

یکیش همین دیشب بود ..تو مسجد دانشگاه مراسم عزاداری برای امام حسین بود..با دوستام همگی رفتیم... خیلی خوب بود... فضا خیلی معنوی  ما هم به قول یکی از بچه ها همگی ملکوتی شده بودیم.. بعد از اونم دم در مسجد بهمون آش نذری دادن... ولی متأسفانه قاشق بهمون نرسید ..اگرهم میخواستیم  آشمونو ببریم خوابگاه تو راه یخ میکرد و از دهن می افتاد..واسه همین یه چاره اندیشیدیم..رفتیم پشت یه درخت و ( خیلی ببخشید..هورت کشیدیم!) خداییش اینجوری خیلی بیشتر چسبید...خلاصه مراسم خوبی برگذار شد...ولی از یه ماجرایی با خبر شدیم که خیلی متأثرمون کرد و اونم این بود که بعضی از  پسرای رشته ی پزشکی تو خوابگاهشون شب سوم محرم مراسم رقص و پایکوبی راه انداخته بودن و حرمت امام حسین رو نگه نداشته بودن..

ولی در عوض خوابگاه ما حال و هوای دیگه ای داشت... صدای نوحه و شیر کاکائوی نذری و...

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:,ساعت15:32توسط ندا | |

امروز صبح ۸ تا ۱۰ کلاس فیزیولوژی داشتیم!

منه بی خیال با آرامش تمام نشستم صبحونه خوردم و بعد روانه ی دانشگاه شدم... ساعت ۸ و یک دقیقه... من و دوستمو سه تا از پسرای کلاس پشت در... پسر شجاع رفت در زد..و استاد هم به شدت ضایعش کرد...!! یکی دیگه از پسرا هم از خودش شجاعت نشون داد و در زد و اون هم مثل قبلی.....! من که اصلا خودمو قاطی نکردم... پسره گفت بریم بچه ها این استاده خیلی گیره... دوستم گفت بهتر ..خیلی هم خوشم میاد از کلاس این استاده... منم گفتم آره بابا بی خیال!! بعدم منو دوستم با هم خندیدیم و رفتیم الکی تو دانشگاه گشتیم... ساعت ۹ و نیم رفتیم برای کلاس بعدی...کلاس خالی بود..استاد فیزیولوژی هنوز کلاسو تعطیل نکرده بود..بیچاره اونایی که سر کلاس بودن...!! من و دوستم تو کلاس خالی واسه خودمون نشستیم..من رفتم چند تا نقاشی بامزه رو تابلو کشیدم... تموم که شد همه ی بچه ها اومدن..استادم اومد..اول کلی به نقاشیا نگاه کرد و خندید..بعدم درسو شروع کرد..خدایی خیلی استاد ماهیه.. جلسه ی قبلم..کلی کلاس منو برد بالا..بلند گفت شما زبانتون خوبه..منم که نمیدونستم واسه چی میپرسه گفتم آره...گفت..اون امتحانی که شرکت کرده بودید بالاترین نمره رو تو دانشگاه آوردید...من که دیگه داشتم از ذوق میمردم..پسرا حسودیشون شد..مسخره کردن و با خنده میگفتن بالا شده!! استاد هم گفت بله بالاترین نمره شدن...کاملا مشخص بود که با اطلاعات کامل جواب دادن...!! دماغشون سوخت...

عصر هم کلاس داشتیم..ولی منو نورای بی خیال نرفتیم... تخت خوابیدیم تا الآن که اینجام... البته تا چند دقیقه ی پیش مشغول یه سری کارای حمل و نقل برای اتاقمون بودیم...   ما جزء قویترین دخترای کوریدورمونیم!!

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:,ساعت15:32توسط ندا | |

هیچ وعده ی غذایی رو به اندازه ی صبحونه دوست ندارم...چه کلاس داشته باشم..چه نداشته باشم..چه وقت باشه چه نباشه..صبحونه ی من سر جاشه..!

بله..و امروز صبح سفره رو باز کردم و نون ازش برداشتم...حس میکردم نونه یه مزه ی خاصی داره..ولی اصلا نگاهش نمیکردم ببینم چیه...بوشم شبیه نون کپک زده بود..! ولی گفتم بیخیال..!!مهم اینه که داره شکم منو پر میکنه..!!

یه تیکه نون برداشتم و در کمال تعجب دیدم...پر از کپکهای رنگارنگ بود...!! بقیه ی نونا رو هم نگاه کردم همه.......! پس حتما اونایی هم که خوردم .......!

دوستان...مهربانان....!

حلالم کنید!

انا للله و انا الیه راجعون

 

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:,ساعت15:32توسط ندا | |

در حال حاضر شدیدا درگیر امتحانتاتم...اگه خدا بخواد دوازدهم تموم میشن بعد میام که کلی حرف دارم...امشبم باید تا صبح بیدار بمونم درس بخونم...میکروب شناسی یکی از گندترین درساییه که دارم...!!

دوست دارم زودتر از شرش خلاص شم....!! خیلی شب بدیه...برام دعا کنین!!

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:,ساعت15:32توسط ندا | |

خوابم برده بود...

آروم چشمامو باز کردم ...سرمو چسبوندم به شیشه ی اتوبوس و به بیرون خیره شدم...

یه کامیون داشت آروم از کنارمون رد میشد....چی؟! آخه مگه میشه؟!

کامیون بدون راننده بود...!! محکم پلک زدم... باز نگاه کردم ٬ بدون راننده بود! یعنی چی؟!

چشمامو بازتر کردم و این بار با دقت بیشتری نگاه کردم...اه! عجب خنگیم! کامیون نگه داشته اتوبوس داره دنده عقب میره!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:,ساعت15:32توسط ندا | |

با دوستم نورا رفتیم نتیجه های امتحان ویروس شناسی رو بگیریم...استاده حال نداشته بزنه تو سایت... گفتن نیم ساعت دیگه میزنه تو برد گروه میکرب شناسی... همه رفتن..ولی منو نورا موندیم تا نمره ها بیاد..میدونستیم نمره هامون خوب نمیشه...ولی با این وجود دلمون میخواست ببینیم چند میشیم..واسه خودمون الکی تو دانشگاه چرخیدیم ... نیم ساعت گذشت خواستیم بریم که دیدیم پسرای کلاسمون دارن میرن گروه میکروب...صبر کردیم اونا برن و بیان بعد ما بریم....گفتیم اینا اگه نمره هامونو ببینن بهمون میخندن و میگن اینا رو باش !فکر میکردن ماکس میشن که تا این موقع صبر کردن و اینجا موندن....خودمونو قایم کردیم که نبیننمون...خیلی گذشت نیومدن...فکر کردیم شاید از یه در دیگه رفتن و ما ندیدیمشون رفتیم که بریم یهو دیدیم از دور دارن میان...هول شدیم سریع رفتیم تو امور فرهنگی....ولی اون بدجنسا دیده بودنمون اومدن تو امور فرهنگی...از شانس بدمون بخش خواهران بسته بود...الکی رفتیم خودمونو با خوندن مطالب روی بردی که اونجا بود مشغول کردیم....یکیشون اومد بالا سرمون و گفت: اینجا ننوشته...!!

دنیا برعکس شده...همیشه دخترا خرخون بودن...اینجا پسرا خرخونترن و ماکس کلاس میشن!!

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:,ساعت15:32توسط ندا | |

تو این ۱۰ روزی که کاشون نیستم تصمیم گرفتم با تیمم باشم...

دیروز عصر با نیلوفر رفته بودم بیرون... یه دختره رو دیدیم که تو کتابخونه زیاد میدیدیمش.... این دختره خیلی مرموزه...قیافش مثل معتاداس...تو حرکاتشم تعادل نداره...یهو میبینی میره تو دیوار!! بچه ها میگفتن تو دستشویی مواد مخدر مصرف میکنه. همیشه دلمون میخواست سر از کارش دربیاریم!

نیلوفر گفت بیا دنبالش بریم...منم که پایه..گفتم باشه!

اون میرفت و ما دنبالش....خلاصه کلی راه رفتیم تا اینکه سر یه کوچه ایستاد...ما هم ایستادیم...احساس کردیم فهمیده دنبالشیم٬ بعد برگشت و بدجوری نگاهمون کرد! ما هم برای اینکه ضایع نباشه  رامونو ادامه دایم و رفتیم تو کوچه....وسطای کوچه بودیم که نیلو پشت سرو نگاه کرد...دید دختره نیستش...گفت: اه...دیدی رفتش!! این همه راه الکی دنبالش اومدیم!

منم برگشتم عقبو نگاه کردم دیدم یهو دیدم اومد تو کوچه...خیلی هم تند میومد!

نیلو گفت: ندا این دختره خطرناکه٬ یه بلایی سرمون نیاره! منم گفتم: آخه این لاجون چیکار میتونه بکنه؟! نیلو گفت: نگاه کن چه با قدرت و تند تند میاد! من میترسم...این خطرناکه! یه وقت دیدی معتادمون کرد...گفتم: زهرمار! حالا وقت شوخیه؟!

 رسیدیم آخر کوچه دوباره برگشتیم عقبو نگاه کردیم دیدیم تو فاصله ی ۵ یا ۶ متریمونه! خیلی هم غضبناک نگاهمون میکرد! کوچه هم خلوت ....هیشکی تو کوچه نبود! نیلو گفت چه غلطی کردیم ندا...! اون موقع بود که تا جون داشتیم دویدیم...

تا ما باشیم کارآگاه بازیمون نگیره...اصلا به ما چه کجا میره ..کجا میاد...هر کاری هم که میخواد انجام بده! یه وقت دیدی باهامون دشمن شد...خودش که هیچی...چند نفر دیگه رو خبر میکنه بیان یه بلایی سرمون بیارن!

و اینجاس که این بیت معروف خوش میدرخشه..که اتفاقا تیم من خیلی ازش استفاده میکنه:

کار هر بز نیست خرمن کوفتن                   گاو نر میخواهد و مرد کهن

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:,ساعت15:32توسط ندا | |

نمی تونید حتی تصورشم بکنید که تا چه حد خوشحالم! امتحان آناتومی رو گند زده بودم...خیلی هم نگرانش بودم...ولی دیروز فهمیدم که پاس شدم!! از خوشحالی بالا و پایین میپریدم...مامانم میگفت: آخی نیگا واسه یه ۱۰ چه ذوقی میکنه!!

دبیرستان واسه یه ۱۸ غمبرک میگرفت....اما حالا!!

مامانم راست میگه...دبیرستان شاگرد ممتاز بودم...از وقتی رفتم پیش دانشگاهی یه کم بی خیال شدم ...برای کنکورم خیلی بازیگوشی کردم....حالا هم که اومدم دانشگاه دیگه بدتر...اصولا من باید زور بالا سرم باشه تا یه کاری رو انجام بدم.... برا درس خوندنم که تو دانشگاه کسی بهم سخت گیری نمیکنه....البته فکر نکنید معدلم خیلی کم شده ها!! با وجود اینکه تقریبا چیزی نخوندم...ولی معدلم بالای ۱۵ شد!!

ولی من برای تشکر از خدا به خاطر این پاس شدنم یه قولی دادم که حتما هم بهش عمل میکنم..... شما هم به مناسبت پاس شدنم...از طرف من واسه خودتون شیرینی بخرید و بخورید!!

 

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:,ساعت15:32توسط ندا | |

دیروز رفتم کافینت واسه انتخاب واحد...

از اونجایی که بار اولم بود انتخاب واحد میکردم رفتم اونجا تا اگه به مشکلی برخوردم از خانم مهندس اونجا کمک بگیرم...

دروس اختصاصی مشکلی نداشت ولی دروس عمومی اکثرا ظرفیتشون پر شده بوداعصابم خورد شده بود... دوستم که میدونست اومدم برا انتخاب واحد بهم زنگ زد و راهنماییم کرد که چیکار کنم...داشت واسم توضیح میداد...از طرفی هم پشت سیستم کناری یه لشکر آدم نشسته بودن..مثل اینکه یه ترم یکی میخواست انتخاب واحد کنه همه ی رفقاشو جمع کرده بود تا کمکش کنن...خیلی شلوغ میکردن طوری که دیگه صدا به صدا نمیرسید...

بلند بلند حرف میزدند...انگار میخواستن همه حرفاشونو بشنون...یکیشون مدام گوشیش زنگ میخورد...با زنگ خور بندری! و مدام به مخاطباش لقب میداد...نفسم...چشمام و ...!  بروبکس ما هم کم نذاشتن....نادیا که پیشم بود...یکی از آشناهامونم همون موقع زنگ زد و گفت بچش که اتفاقا ما خیلی دوستش داریم بهونمونو گرفته و میگه حتما باید بیاد پیشمون...دختر کوچولو هم که بهونه بگیره دیگه واویلا!

خلاصه چیزی نگذشت که دختر کوچولو همراه با چند تا عروسک گنده و چند تا هم پفک که نمیدونم چه جوری تونسته بود بیاردشون اومد تو کافینت...و بلند داد زد...آبجی نادیا...آبجی ندا! واستون پفک آوردم!! بلند بلند حرف میزد...بچه هم که حالیش نمیشه بهش بگی آروم حرف بزن!! اون موقع دیگه سر و صدای ما بیشتر بود!

اتفاقا همه جا نوشته بود: لــــــــــــــطفا سکوت را رعایت کنیــــــــــــــــــــــد!

 

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:,ساعت15:32توسط ندا | |

+نوشته شده در یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,ساعت14:20توسط ندا | |

بعد از یه مدت طولانی دارم برمیگردم خونه... قراره ۱۰ روز بمونم...کلاسا رو دودره کردیم که یه دل سیر بریم شهرمون...باید ۹ ساعت تو اتوبوس له بشم تا برسم خونه... اونم چه ساعتی...۴ صبح میرسم ..متأسفانه فقط همین یه ساعت سرویس هست..وگرنه یه ساعت مناسبتر انتخاب میکردم...

 این مدت خاطرات خوبی داشتم ولی ننوشتم ایشالله سر فرصت مینویسم....

یکیش همین دیشب بود ..تو مسجد دانشگاه مراسم عزاداری برای امام حسین بود..با دوستام همگی رفتیم... خیلی خوب بود... فضا خیلی معنوی  ما هم به قول یکی از بچه ها همگی ملکوتی شده بودیم.. بعد از اونم دم در مسجد بهمون آش نذری دادن... ولی متأسفانه قاشق بهمون نرسید ..اگرهم میخواستیم  آشمونو ببریم خوابگاه تو راه یخ میکرد و از دهن می افتاد..واسه همین یه چاره اندیشیدیم..رفتیم پشت یه درخت و ( خیلی ببخشید..هورت کشیدیم!) خداییش اینجوری خیلی بیشتر چسبید...خلاصه مراسم خوبی برگذار شد...ولی از یه ماجرایی با خبر شدیم که خیلی متأثرمون کرد و اونم این بود که بعضی از  پسرای رشته ی پزشکی تو خوابگاهشون شب سوم محرم مراسم رقص و پایکوبی راه انداخته بودن و حرمت امام حسین رو نگه نداشته بودن..

ولی در عوض خوابگاه ما حال و هوای دیگه ای داشت... صدای نوحه و شیر کاکائوی نذری و...

+نوشته شده در یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,ساعت14:20توسط ندا | |

امروز صبح ۸ تا ۱۰ کلاس فیزیولوژی داشتیم!

منه بی خیال با آرامش تمام نشستم صبحونه خوردم و بعد روانه ی دانشگاه شدم... ساعت ۸ و یک دقیقه... من و دوستمو سه تا از پسرای کلاس پشت در... پسر شجاع رفت در زد..و استاد هم به شدت ضایعش کرد...!! یکی دیگه از پسرا هم از خودش شجاعت نشون داد و در زد و اون هم مثل قبلی.....! من که اصلا خودمو قاطی نکردم... پسره گفت بریم بچه ها این استاده خیلی گیره... دوستم گفت بهتر ..خیلی هم خوشم میاد از کلاس این استاده... منم گفتم آره بابا بی خیال!! بعدم منو دوستم با هم خندیدیم و رفتیم الکی تو دانشگاه گشتیم... ساعت ۹ و نیم رفتیم برای کلاس بعدی...کلاس خالی بود..استاد فیزیولوژی هنوز کلاسو تعطیل نکرده بود..بیچاره اونایی که سر کلاس بودن...!! من و دوستم تو کلاس خالی واسه خودمون نشستیم..من رفتم چند تا نقاشی بامزه رو تابلو کشیدم... تموم که شد همه ی بچه ها اومدن..استادم اومد..اول کلی به نقاشیا نگاه کرد و خندید..بعدم درسو شروع کرد..خدایی خیلی استاد ماهیه.. جلسه ی قبلم..کلی کلاس منو برد بالا..بلند گفت شما زبانتون خوبه..منم که نمیدونستم واسه چی میپرسه گفتم آره...گفت..اون امتحانی که شرکت کرده بودید بالاترین نمره رو تو دانشگاه آوردید...من که دیگه داشتم از ذوق میمردم..پسرا حسودیشون شد..مسخره کردن و با خنده میگفتن بالا شده!! استاد هم گفت بله بالاترین نمره شدن...کاملا مشخص بود که با اطلاعات کامل جواب دادن...!! دماغشون سوخت...

عصر هم کلاس داشتیم..ولی منو نورای بی خیال نرفتیم... تخت خوابیدیم تا الآن که اینجام... البته تا چند دقیقه ی پیش مشغول یه سری کارای حمل و نقل برای اتاقمون بودیم...   ما جزء قویترین دخترای کوریدورمونیم!!

+نوشته شده در یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,ساعت14:20توسط ندا | |

هیچ وعده ی غذایی رو به اندازه ی صبحونه دوست ندارم...چه کلاس داشته باشم..چه نداشته باشم..چه وقت باشه چه نباشه..صبحونه ی من سر جاشه..!

بله..و امروز صبح سفره رو باز کردم و نون ازش برداشتم...حس میکردم نونه یه مزه ی خاصی داره..ولی اصلا نگاهش نمیکردم ببینم چیه...بوشم شبیه نون کپک زده بود..! ولی گفتم بیخیال..!!مهم اینه که داره شکم منو پر میکنه..!!

یه تیکه نون برداشتم و در کمال تعجب دیدم...پر از کپکهای رنگارنگ بود...!! بقیه ی نونا رو هم نگاه کردم همه.......! پس حتما اونایی هم که خوردم .......!

دوستان...مهربانان....!

حلالم کنید!

انا للله و انا الیه راجعون

 

+نوشته شده در یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,ساعت14:20توسط ندا | |

در حال حاضر شدیدا درگیر امتحانتاتم...اگه خدا بخواد دوازدهم تموم میشن بعد میام که کلی حرف دارم...امشبم باید تا صبح بیدار بمونم درس بخونم...میکروب شناسی یکی از گندترین درساییه که دارم...!!

دوست دارم زودتر از شرش خلاص شم....!! خیلی شب بدیه...برام دعا کنین!!

+نوشته شده در یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,ساعت14:20توسط ندا | |

خوابم برده بود...

آروم چشمامو باز کردم ...سرمو چسبوندم به شیشه ی اتوبوس و به بیرون خیره شدم...

یه کامیون داشت آروم از کنارمون رد میشد....چی؟! آخه مگه میشه؟!

کامیون بدون راننده بود...!! محکم پلک زدم... باز نگاه کردم ٬ بدون راننده بود! یعنی چی؟!

چشمامو بازتر کردم و این بار با دقت بیشتری نگاه کردم...اه! عجب خنگیم! کامیون نگه داشته اتوبوس داره دنده عقب میره!!

 

 

+نوشته شده در یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,ساعت14:20توسط ندا | |

با دوستم نورا رفتیم نتیجه های امتحان ویروس شناسی رو بگیریم...استاده حال نداشته بزنه تو سایت... گفتن نیم ساعت دیگه میزنه تو برد گروه میکرب شناسی... همه رفتن..ولی منو نورا موندیم تا نمره ها بیاد..میدونستیم نمره هامون خوب نمیشه...ولی با این وجود دلمون میخواست ببینیم چند میشیم..واسه خودمون الکی تو دانشگاه چرخیدیم ... نیم ساعت گذشت خواستیم بریم که دیدیم پسرای کلاسمون دارن میرن گروه میکروب...صبر کردیم اونا برن و بیان بعد ما بریم....گفتیم اینا اگه نمره هامونو ببینن بهمون میخندن و میگن اینا رو باش !فکر میکردن ماکس میشن که تا این موقع صبر کردن و اینجا موندن....خودمونو قایم کردیم که نبیننمون...خیلی گذشت نیومدن...فکر کردیم شاید از یه در دیگه رفتن و ما ندیدیمشون رفتیم که بریم یهو دیدیم از دور دارن میان...هول شدیم سریع رفتیم تو امور فرهنگی....ولی اون بدجنسا دیده بودنمون اومدن تو امور فرهنگی...از شانس بدمون بخش خواهران بسته بود...الکی رفتیم خودمونو با خوندن مطالب روی بردی که اونجا بود مشغول کردیم....یکیشون اومد بالا سرمون و گفت: اینجا ننوشته...!!

دنیا برعکس شده...همیشه دخترا خرخون بودن...اینجا پسرا خرخونترن و ماکس کلاس میشن!!

+نوشته شده در یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,ساعت14:20توسط ندا | |

تو این ۱۰ روزی که کاشون نیستم تصمیم گرفتم با تیمم باشم...

دیروز عصر با نیلوفر رفته بودم بیرون... یه دختره رو دیدیم که تو کتابخونه زیاد میدیدیمش.... این دختره خیلی مرموزه...قیافش مثل معتاداس...تو حرکاتشم تعادل نداره...یهو میبینی میره تو دیوار!! بچه ها میگفتن تو دستشویی مواد مخدر مصرف میکنه. همیشه دلمون میخواست سر از کارش دربیاریم!

نیلوفر گفت بیا دنبالش بریم...منم که پایه..گفتم باشه!

اون میرفت و ما دنبالش....خلاصه کلی راه رفتیم تا اینکه سر یه کوچه ایستاد...ما هم ایستادیم...احساس کردیم فهمیده دنبالشیم٬ بعد برگشت و بدجوری نگاهمون کرد! ما هم برای اینکه ضایع نباشه  رامونو ادامه دایم و رفتیم تو کوچه....وسطای کوچه بودیم که نیلو پشت سرو نگاه کرد...دید دختره نیستش...گفت: اه...دیدی رفتش!! این همه راه الکی دنبالش اومدیم!

منم برگشتم عقبو نگاه کردم دیدم یهو دیدم اومد تو کوچه...خیلی هم تند میومد!

نیلو گفت: ندا این دختره خطرناکه٬ یه بلایی سرمون نیاره! منم گفتم: آخه این لاجون چیکار میتونه بکنه؟! نیلو گفت: نگاه کن چه با قدرت و تند تند میاد! من میترسم...این خطرناکه! یه وقت دیدی معتادمون کرد...گفتم: زهرمار! حالا وقت شوخیه؟!

 رسیدیم آخر کوچه دوباره برگشتیم عقبو نگاه کردیم دیدیم تو فاصله ی ۵ یا ۶ متریمونه! خیلی هم غضبناک نگاهمون میکرد! کوچه هم خلوت ....هیشکی تو کوچه نبود! نیلو گفت چه غلطی کردیم ندا...! اون موقع بود که تا جون داشتیم دویدیم...

تا ما باشیم کارآگاه بازیمون نگیره...اصلا به ما چه کجا میره ..کجا میاد...هر کاری هم که میخواد انجام بده! یه وقت دیدی باهامون دشمن شد...خودش که هیچی...چند نفر دیگه رو خبر میکنه بیان یه بلایی سرمون بیارن!

و اینجاس که این بیت معروف خوش میدرخشه..که اتفاقا تیم من خیلی ازش استفاده میکنه:

کار هر بز نیست خرمن کوفتن                   گاو نر میخواهد و مرد کهن

+نوشته شده در یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,ساعت14:20توسط ندا | |

نمی تونید حتی تصورشم بکنید که تا چه حد خوشحالم! امتحان آناتومی رو گند زده بودم...خیلی هم نگرانش بودم...ولی دیروز فهمیدم که پاس شدم!! از خوشحالی بالا و پایین میپریدم...مامانم میگفت: آخی نیگا واسه یه ۱۰ چه ذوقی میکنه!!

دبیرستان واسه یه ۱۸ غمبرک میگرفت....اما حالا!!

مامانم راست میگه...دبیرستان شاگرد ممتاز بودم...از وقتی رفتم پیش دانشگاهی یه کم بی خیال شدم ...برای کنکورم خیلی بازیگوشی کردم....حالا هم که اومدم دانشگاه دیگه بدتر...اصولا من باید زور بالا سرم باشه تا یه کاری رو انجام بدم.... برا درس خوندنم که تو دانشگاه کسی بهم سخت گیری نمیکنه....البته فکر نکنید معدلم خیلی کم شده ها!! با وجود اینکه تقریبا چیزی نخوندم...ولی معدلم بالای ۱۵ شد!!

ولی من برای تشکر از خدا به خاطر این پاس شدنم یه قولی دادم که حتما هم بهش عمل میکنم..... شما هم به مناسبت پاس شدنم...از طرف من واسه خودتون شیرینی بخرید و بخورید!!

 

+نوشته شده در یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,ساعت14:20توسط ندا | |

دیروز رفتم کافینت واسه انتخاب واحد...

از اونجایی که بار اولم بود انتخاب واحد میکردم رفتم اونجا تا اگه به مشکلی برخوردم از خانم مهندس اونجا کمک بگیرم...

دروس اختصاصی مشکلی نداشت ولی دروس عمومی اکثرا ظرفیتشون پر شده بوداعصابم خورد شده بود... دوستم که میدونست اومدم برا انتخاب واحد بهم زنگ زد و راهنماییم کرد که چیکار کنم...داشت واسم توضیح میداد...از طرفی هم پشت سیستم کناری یه لشکر آدم نشسته بودن..مثل اینکه یه ترم یکی میخواست انتخاب واحد کنه همه ی رفقاشو جمع کرده بود تا کمکش کنن...خیلی شلوغ میکردن طوری که دیگه صدا به صدا نمیرسید...

بلند بلند حرف میزدند...انگار میخواستن همه حرفاشونو بشنون...یکیشون مدام گوشیش زنگ میخورد...با زنگ خور بندری! و مدام به مخاطباش لقب میداد...نفسم...چشمام و ...!  بروبکس ما هم کم نذاشتن....نادیا که پیشم بود...یکی از آشناهامونم همون موقع زنگ زد و گفت بچش که اتفاقا ما خیلی دوستش داریم بهونمونو گرفته و میگه حتما باید بیاد پیشمون...دختر کوچولو هم که بهونه بگیره دیگه واویلا!

خلاصه چیزی نگذشت که دختر کوچولو همراه با چند تا عروسک گنده و چند تا هم پفک که نمیدونم چه جوری تونسته بود بیاردشون اومد تو کافینت...و بلند داد زد...آبجی نادیا...آبجی ندا! واستون پفک آوردم!! بلند بلند حرف میزد...بچه هم که حالیش نمیشه بهش بگی آروم حرف بزن!! اون موقع دیگه سر و صدای ما بیشتر بود!

اتفاقا همه جا نوشته بود: لــــــــــــــطفا سکوت را رعایت کنیــــــــــــــــــــــد!

 

+نوشته شده در یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,ساعت14:20توسط ندا | |

+نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390برچسب:,ساعت7:57توسط ندا | |

بعد از یه مدت طولانی دارم برمیگردم خونه... قراره ۱۰ روز بمونم...کلاسا رو دودره کردیم که یه دل سیر بریم شهرمون...باید ۹ ساعت تو اتوبوس له بشم تا برسم خونه... اونم چه ساعتی...۴ صبح میرسم ..متأسفانه فقط همین یه ساعت سرویس هست..وگرنه یه ساعت مناسبتر انتخاب میکردم...

 این مدت خاطرات خوبی داشتم ولی ننوشتم ایشالله سر فرصت مینویسم....

یکیش همین دیشب بود ..تو مسجد دانشگاه مراسم عزاداری برای امام حسین بود..با دوستام همگی رفتیم... خیلی خوب بود... فضا خیلی معنوی  ما هم به قول یکی از بچه ها همگی ملکوتی شده بودیم.. بعد از اونم دم در مسجد بهمون آش نذری دادن... ولی متأسفانه قاشق بهمون نرسید ..اگرهم میخواستیم  آشمونو ببریم خوابگاه تو راه یخ میکرد و از دهن می افتاد..واسه همین یه چاره اندیشیدیم..رفتیم پشت یه درخت و ( خیلی ببخشید..هورت کشیدیم!) خداییش اینجوری خیلی بیشتر چسبید...خلاصه مراسم خوبی برگذار شد...ولی از یه ماجرایی با خبر شدیم که خیلی متأثرمون کرد و اونم این بود که بعضی از  پسرای رشته ی پزشکی تو خوابگاهشون شب سوم محرم مراسم رقص و پایکوبی راه انداخته بودن و حرمت امام حسین رو نگه نداشته بودن..

ولی در عوض خوابگاه ما حال و هوای دیگه ای داشت... صدای نوحه و شیر کاکائوی نذری و...

+نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390برچسب:,ساعت7:57توسط ندا | |

امروز صبح ۸ تا ۱۰ کلاس فیزیولوژی داشتیم!

منه بی خیال با آرامش تمام نشستم صبحونه خوردم و بعد روانه ی دانشگاه شدم... ساعت ۸ و یک دقیقه... من و دوستمو سه تا از پسرای کلاس پشت در... پسر شجاع رفت در زد..و استاد هم به شدت ضایعش کرد...!! یکی دیگه از پسرا هم از خودش شجاعت نشون داد و در زد و اون هم مثل قبلی.....! من که اصلا خودمو قاطی نکردم... پسره گفت بریم بچه ها این استاده خیلی گیره... دوستم گفت بهتر ..خیلی هم خوشم میاد از کلاس این استاده... منم گفتم آره بابا بی خیال!! بعدم منو دوستم با هم خندیدیم و رفتیم الکی تو دانشگاه گشتیم... ساعت ۹ و نیم رفتیم برای کلاس بعدی...کلاس خالی بود..استاد فیزیولوژی هنوز کلاسو تعطیل نکرده بود..بیچاره اونایی که سر کلاس بودن...!! من و دوستم تو کلاس خالی واسه خودمون نشستیم..من رفتم چند تا نقاشی بامزه رو تابلو کشیدم... تموم که شد همه ی بچه ها اومدن..استادم اومد..اول کلی به نقاشیا نگاه کرد و خندید..بعدم درسو شروع کرد..خدایی خیلی استاد ماهیه.. جلسه ی قبلم..کلی کلاس منو برد بالا..بلند گفت شما زبانتون خوبه..منم که نمیدونستم واسه چی میپرسه گفتم آره...گفت..اون امتحانی که شرکت کرده بودید بالاترین نمره رو تو دانشگاه آوردید...من که دیگه داشتم از ذوق میمردم..پسرا حسودیشون شد..مسخره کردن و با خنده میگفتن بالا شده!! استاد هم گفت بله بالاترین نمره شدن...کاملا مشخص بود که با اطلاعات کامل جواب دادن...!! دماغشون سوخت...

عصر هم کلاس داشتیم..ولی منو نورای بی خیال نرفتیم... تخت خوابیدیم تا الآن که اینجام... البته تا چند دقیقه ی پیش مشغول یه سری کارای حمل و نقل برای اتاقمون بودیم...   ما جزء قویترین دخترای کوریدورمونیم!!

+نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390برچسب:,ساعت7:57توسط ندا | |

هیچ وعده ی غذایی رو به اندازه ی صبحونه دوست ندارم...چه کلاس داشته باشم..چه نداشته باشم..چه وقت باشه چه نباشه..صبحونه ی من سر جاشه..!

بله..و امروز صبح سفره رو باز کردم و نون ازش برداشتم...حس میکردم نونه یه مزه ی خاصی داره..ولی اصلا نگاهش نمیکردم ببینم چیه...بوشم شبیه نون کپک زده بود..! ولی گفتم بیخیال..!!مهم اینه که داره شکم منو پر میکنه..!!

یه تیکه نون برداشتم و در کمال تعجب دیدم...پر از کپکهای رنگارنگ بود...!! بقیه ی نونا رو هم نگاه کردم همه.......! پس حتما اونایی هم که خوردم .......!

دوستان...مهربانان....!

حلالم کنید!

انا للله و انا الیه راجعون

+نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390برچسب:,ساعت7:57توسط ندا | |

در حال حاضر شدیدا درگیر امتحانتاتم...اگه خدا بخواد دوازدهم تموم میشن بعد میام که کلی حرف دارم...امشبم باید تا صبح بیدار بمونم درس بخونم...میکروب شناسی یکی از گندترین درساییه که دارم...!!

دوست دارم زودتر از شرش خلاص شم....!! خیلی شب بدیه...برام دعا کنین!!

+نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390برچسب:,ساعت7:57توسط ندا | |

خوابم برده بود...

آروم چشمامو باز کردم ...سرمو چسبوندم به شیشه ی اتوبوس و به بیرون خیره شدم...

یه کامیون داشت آروم از کنارمون رد میشد....چی؟! آخه مگه میشه؟!

کامیون بدون راننده بود...!! محکم پلک زدم... باز نگاه کردم ٬ بدون راننده بود! یعنی چی؟!

چشمامو بازتر کردم و این بار با دقت بیشتری نگاه کردم...اه! عجب خنگیم! کامیون نگه داشته اتوبوس داره دنده عقب میره!!

 

+نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390برچسب:,ساعت7:57توسط ندا | |